تبليغاتX
بخونيد و شاخ دراريد

بخونيد و شاخ دراريد

چرخه باطل جالب و عجيب!!!

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن


منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
 

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم



پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت

و...
+ نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط X7  | 

۱- چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند

۲- چرا مردها همیشه خوشحالند؟ چون آدم های بي خيال فقط می خندند

۳- چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟ زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط X7  | 

خانم‌ها داد بزنن ولي آقايون سكوت كنن!!!

اين مطلب رو خواننده خوبمون فرناز واسمون فرستاده. بخونيد و شاخ‌دراريد.


showimage.aspx?id=22153&t=y&w=300&h=200&type=1

محققان ثابت کردند: جیغ زدن زنان می‌تواند برای سلامتی آنان مفید باشد.

بررسی‌ها نشان می‌دهد: زنانی که موقع عصبانیت احساسات خود را بروز نمی‌دهند 4 برابر بیشتر از زنانی که واکنش آنی همراه با داد و فریاد از خود نشان می‌دهند در معرض خطر مرگ قرار دارند.

نتایج بررسی‌ها همچنین حاکی از آن است که عصبانیت در مردان احتمال ابتلا به سکته قلبی را 20 درصد افزایش می‌دهد که این رقم در مردان مغرور تا 30 درصد نیز می‌رسد.
+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط X7  | 

مردی به استخدام یك شركت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد : «یك فنجان قهوه برای من بیاورید."
صدایی از آن طرف پاسخ داد : «شماره داخلی را اشتباه گرفته‌ای. می‌دانی تو با كی داری حرف می زنی ؟"
كارمند تازه وارد گفت: "نه"
صدای آن طرف گفت: "من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق"
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با كی حرف میزنی،بیچاره."
مدیر اجرایی گفت: "نه"
كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.

+ نوشته شده در  ساعت 5 بعد از ظهر  توسط X7  | 

گوسفند رشوه‌ی فرمانروا برای خدا

سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند.پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند..چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود.سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند.

سردار حسین خان به افضل الملک،ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود.افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند،اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد.سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند،اما باز هم فرمانفرما  نمی پذیرد.

افضل الملک به فرمانفرما می گوید:((قربان آخر خدایی هست،پیغمبری هست،ستم است که پسری درکنار پدر در رندان بمیرد.اگر پدر گناهکار است ،پسر که گناهی ندارد.))فرمانفرما پاسخ می دهد:((در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان،نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد.))

همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد.دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می شود.هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی بخشد.به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می دهد. 

فرمانفرما در ایام عزای پسر خود،در نهایت اندوه بسر می برد.درهمین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود.فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید:((افضل الملک!باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری!والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده،لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من نجات می یافت.)).افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می گوید:((قربان این فرمایش را نفرمایید،چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری،اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد!))
+ نوشته شده در  ساعت 12 بعد از ظهر  توسط X7  | 

دزدی از بانک

A man with a gun goes into a bank and demands their money.

مردي با اسلحه وارد يك بانك شد و تقاضاي پول كرد

Once he is given the money, he turns to a customer and asks, 'Did you see me rob this bank?'

وقتي پولهارا دريافت كرد رو به يكي از مشتريان بانك كرد و پرسيد : آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟

The man replied, 'Yes sir, I did.' 

مرد پاسخ داد : بله قربان من ديدم
The robber then shot him in the temple , killing him instantly. 

سپس دزد اسلحه را به سمت شقيقه مرد گرفت و اورا در جا كشت
He then turned to a couple standing next to him and asked the man, 'Did you see me rob this bank?' 

او مجددا رو به زوجي كرد كه نزديك او ايستاده بودند و از آنها پرسيد آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟
 The man replied, 'No sir, I didn't, but my wife did!' 

مرد پاسخ داد : نه قربان. من نديدم اما همسرم ديد

Moral - When Opportunity knocks.... MAKE USE OF IT !

نكته اخلاقي: وقتي شانس در خونه شما را ميزند .... از آن استفاده كنيد

+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط X7  | 

پنجاه دليل با حال براي اينكه از مرد بودن خود لذت ببريد

×××چون حجمشون زیاده از ادامه مطلب ببینید×××

البته حواستون جمع باشه که همسرتون یا مادرتون یا خواهرتون و یا بطور کلی خانومی پهلوتون نباشه که بخوندشون و شاخ دراره!!!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط X7  | 

ساخت داروي درمان آب مرواريد با الهام از قرآن

گروه بين‌الملل: يك پزشك مصري موفق شد با الهام از آيات سوره يوسف (ع) داروي درمان آب مرواريد را بسازد
به گزارش خبرگزاري قرآني ايران (ايكنا) به نقل از روزنامه يمن‌تايمز، اين دارو كه «داروي قرآن» نام دارد، توسط دكتر عبدالباسط محمد و با استفاده از تركيبات موجود در عرق بدن انسان ساخته شده است.

دكتر عبدالباسط محمد درباره نحوه الهام از آيات قرآن بري ساخت اين دارو مي‌گويد: «يك روز صبح در حال خواندن سوره يوسف(ع) بودم كه آيات 84 تا 93 اين سوره نظر مرا جلب كرد. حضرت يوسف (ع) كه كنون عزيز مصر است، در آيه 93 خطاب به برادران خود مي‌گويد: «حال اين پيراهن مرا ببريد و بر روي صورت پدرم بياندازيد تا بينا شود».

حضرت يعقوب(ع) در فراق فرزند خود يوسف (ع) بسيار گريه مي‌كند و بر اثر اين گريه‌ها چشم‌هايش سفيد شده و بينايي خود را از دست مي‌دهد. اما با انداختن پيراهن يوسف (ع) بر روي چشمان پدر، بينايي حضرت يعقوب (ع) بازمي‌گردد.

اين محقق مصري مي‌افزايد: «من با خود فكر كردم كه چه چيز در پيراهن يوسف (ع) مي‌توانست اثر شفابخش بر چشمان يعقوب(ع) گذارد و سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه چيزي جز عرق بدن يوسف (ع) نمي‌تواند عامل بينايي چشمان پدر باشد.»

وي در ادامه اظهاركرد: «با مطالعه بر روي تركيبات عرق انسان و آزمايش آن بر روي خرگوش‌ها به نتايج مثبتي دست يافتم. پس از آزمايش داروي خود بر روي 250 بيمار مبتلا به آب مرواريد و احراز 99 درصدي اثربخشي اين دارو، برايم مسجل شد كه اين معجزه‌ي از سوي قرآن بود.»

يادآوري مي‌شود، قرار است يك شركت داروسازي سوئيسي «داروي قرآن» را كه بدون عوارض جانبي است و 99 درصد موثر بوده و به تاييد موسسات تحقيقاتي اروپا و آمريكا رسيده است، به توليد انبوه برساند
+ نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط X7  | 

شبا که ما می‌خوابیم آقا پلیسه بیداره ما ....

مردي به دربار خان زند مي رود  و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را 
ملاقات كند...

سربازان مانع ورودش مي شوند !

خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا 
چيست؟

پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند...

مرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان از وي مي پرسد : چه شده است چنين ناله 
و فرياد مي كني؟

مرد با درشتي مي گويد  دزد ، همه  اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط 
ندارم !

  خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟!

مرد مي گويد من خوابيده بودم!!!

خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟

مرد در اين لحظه آن چنان پاسخي مي دهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و 
سرمشق آزادي خواهان مي شود ...

مرد مي گويد :  من خوابيده بودم ، چون فكر مي كردم تو بيداري...!

خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران 
كنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم...

روحش شاد
+ نوشته شده در  ساعت 9 قبل از ظهر  توسط X7  | 

شرط بندي

شرط بندي

 

 

يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم داريد !
مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس ببينيم چه كسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراً وكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود ، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد .
وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون كند !
+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط X7  |