دز كوچولو - صدا و سیما یه بار که آبشار شوی دزفول رو پخش کرد نوشت :
آبشار شوی- "لرستان!!!!!!!!"
این خارجیا که میان آبشار شوی، میدونن دزفول مال خوزستانه؛ و خاک بر سر خوزستان که آبشارش روش هم میدزدن تازه بايد بدونين که ایذه و مالمیر و اندیکا و مسجد سلیمان، لالی و .. و مناظر اونها رو هم به اسم چهارمحال پخش میکنن!
واقعا خیلی حیرت آوره برای صدا و سیمای ما که از موقعیت جغرافیایی کشور که جزو ابتداییترین مسائلیه که باید بدونه، ناآگاهه البته فکر نمیکنم همه اینها ناشی از ندونستن باشه...
آبشار شوی بزرگترین و زیباترین آبشار طبیعی خاورمیانه است که در کوه سالن و در روستای شوین شهرستان دزفول در استان خوزستان قرار دارد.
دزكوچولو : آمار منتشر شده بوسیله پلیس در سال 83 :
از نظر میزان جرایم پس از تهران به ترتیب : قم، اصفهان، کیش، خراسانرضوی و خراسانجنوبی در رتبههای بعدی قرار دارند.
کمترین میزان وقوع جرم پس از لرستان به ترتیب در : ایلام، کرمانشاه، همدان، بوشهر، زنجان و کردستان رخ میدهد.
بیشترین میزان سرقت از منازل به ترتیب در : تهران، اصفهان، خراسانرضوی، یزد، سمنان و قم اتفاق میافتد.
کمترین میزان سرقت از منازل : خراسانجنوبی، خراسانشمالی، آذربایجانغربی، اردبیل و کردستان به وقوع میپیوندد.
بیشترین سرقت اتومبیل به ترتیب در : تهران، قم، اصفهان، خراسانرضوی و قزوین بوده است.
و کمترین میزان سرقت اتومبیل به ترتیب در : کیش، خراسان رضوی، خراسان جنوبی و چهارمحال رخ داده است.
تهران ششمین استان کشور در میزان دزدی با اسلحه گرم در کنارخوزستان قرار دارد که استانهای سیستان و بلوچستان، کرمان، فارس، هرمزگان مقامهای اول تا چهارم را به خود اختصاص دادهاند. اما من فکر میکنم مردم خوزستان خیلی نجیبن که با وجود حراج اسلحه در لب مرز، خوزستان هنوز زندس... شما تو خوزستان براحتي ميتوني تشریف ببري لب مرز چند تا اسکناس سبز بدي و یه کلت کوچولو بخري. مطمئنا اونهایی هم که تو خوزستان عزیز ما به شغل شریف دزدی با اسلحه گرم مشغول هستن : itinerant میباشند.

مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت : « متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين؛ و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه. »
مرد در کمال نااميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجهفرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجهفرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگاني براي خودش در خط ترانزيت ( پخش محصولات ) داشت.
5 سال بعد، مرد كه ديگه يکي از بزرگترين خردهفروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آيندهي خانوادهش برنامهربزي کنه، و تصميم گرفت بيمهي عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبتشون به نتيجه رسيد، نمايندهي بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: « من ايميل ندارم. »
نمايندهي بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟ » مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: « آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت. »
نتيجههاي اخلاقي:
ن1. اينترنت چارهساز زندگي نيست.
ن2. اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونر ميشي.
ن3. اگه اين نوشته رو از طريق ايميل دريافت کردي، تو هم نزديکي به اين که بخواي آبدارچي بشي، به جاي ميليونر.
روزي عالي داشته باشي!
پ.ن. در جواب اين نوشته به من ميل نزنين، من دارم ايميلم رو ميبندم تا برم گوجهفرنگي بفروشم!!!!!
در رؤياهايم ديدم كه با خدا گفت و گو ميكنم.
خدا پرسيد : «پس تو ميخواهي با من گفت و گو كني؟»
من در پاسخش گفتم : «اگر وقت داريد.»
خدا خنديد :
«وقت من بينهايت است...
در ذهنت چيست كه ميخواهي از من بپرسي؟»
پرسيدم : «چه چيزِ بشر شما را سخت متعجّب ميسازد؟»
خدا پاسخ داد : «كودكيشان.
اينكه آنها از كودكيشان خسته ميشوند،
عجله دارند كه بزرگ شوند،
و بعد دوباره پس از مدّتها، آرزو ميكنند كه كودك باشند.
... اينكه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول به دست آورند
و بعد پولشان را از دست ميدهند تا دوباره سلامتي خود را به دست آورند.
اينكه با اضطراب به آينده مينگرند و حال را فراموش ميكنند
و بنابراين نه در حال، زندگي ميكنند و نه در آينده
اينكه آنها به گونهاي زندگي ميكنند كه گويي هرگز نميميرند،
و به گونهاي ميميرند كه گويي هرگز زندگي نكردهاند.»
دستهاي خدا دستانم را گرفت ؛ براي مدّتي سكوت كرديم
و من دوباره پرسيدم :
«به عنوان يك پدر،
ميخواهي كدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟»
او گفت : «بياموزند كه آنها نميتوانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد،
همهي كاري كه آنها ميتوانند بكنند اين است كه
اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند.
بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند،
بياموزند كه فقط چند ثانيه طول ميكشد تا زخمهاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم، ايجاد كنيم
امّا سالها طول مىكشد تا آن زخمها را التيام بخشيم.
بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترينها را دارد، كسي است كه كمترينها را نياز دارد.
بياموزند كه آدمهايي هستند كه آنها را دوست دارند، فقط نميدانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند
بياموزند كه دو نفر ميتوانند با هم به يك نقطه نگاه كنند، و آن را متفاوت ببينند.
بياموزند كه كافي نيست فقط آنها ديگران را ببخشند، بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند.
من با خضوع گفتم : «از شما به خاطر اين گفت و گو متشكّرم.
آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟»
خداوند لبخند زد و گفت : «فقط اينكه بدانند من اينجا هستم.»
«هميشه»
كشاورزي چيني اسب پيري داشت كه از آن در كشت و كار مزرعهاش استفاده ميكرد.
يك روز اسب كشاورز به سمت تپّهها فرار كرد. همسايهها در خانهي او جمع شدند و به خاطر بدشانسيش به همدردي با او پرداختند.
كشاورز به آنها گفت : « شايد اين بدشانسي بوده و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا ميداند.»
يك هفته بعد، اسب كشاورز با يك گله اسب وحشي از آن سوي تپّهها برگشت. اين بار مردم دهكده به او بابت خوششانسيش تبريك گفتند. كشاورز گفت : « شايد اين بدشانسي بوده و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا ميداند. »
فرداي آن روز وقتي پسر كشاورز در حال رام كردن اسبهاي وحشي بود، از پشت يكي از اسبها به زمين افتاد و پايش شكست. اين بار وقتي همسايهها براي عيادت پسر كشاورز آمدند، به او گفتند : « چه آدم بدشانسي هستي؟ »
كشاورز باز جواب داد : « شايد اين بدشانسي بوده و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا ميداند. »
چند روز بعد سربازان ارتش به دهكده آمدند و همه جوانان را براي خدمت در جنگ با خود بردند، به جز پسر كشاورز كه پايش شكسته بود.
اين بار مردم با خود گفتند : « شايد اين بدشانسي بوده و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا ميداند! »
عشق بدون قيد و شرط
صفحات 54 و 55
شماره پرواز هواپيمايي كه در 11 سپتامبر به برجهاي دوقلو برخورد كرد (Q33NY) را در محيط WORD تايپ كنين و فونت اون رو به wingdings تغيير بدين. اون چيزي كه مشاهده ميكنين خيلي جالبه!!!
راز خلاقيت افراد باهوش به منابع پنهانيشان است.
اتللو و دزدمونا ( عشاق درام ويليام شكسپير )
امير ارسلان وفرخ لقا ( عشاق قديمي افسانههاي فولكوريك ايران )
بهرام و گلاندام ( عشاق قديمي افسانه هاي فولكوريك ايران )
بيژن و منيژه ( عشاق شاهنامه فردوسي )
پل و يرژيني ( عشاق رمان تاريخي برناردن دوسن پير )
خسرو و شيرين ( در داستاني از نظامي گنجوي )
رومئو و ژوليت ( عشاق درام شكسپير )
رابعه و بكتاش ( از افسانههاي اعراب است كه به زبان فارسي نيز در آمده است )
زال و رودابه ( از شاهنامه فردوسي )
زهره و منوچهر ( از ديوان ايرج ميرزا )
سلامان و ابسال ( از جامي )
سليمان و ملكه صبا ( از داستان هاي تورات )
سامسون و دليله ( از داستانهاي تورات )
شيرين و خسرو ( از امير خسرو دهلوي )
فرهاد و شيرين ( از وحشي بافقي )
كلئوپاترا و ژوليوس سزار و آنتوان( داستان عشق كلئوپاترا ملكه مصر به دو سردار و قيصر روم )
ليلي و مجنون ( اصلش عربي بوده ولي در اشعار شعراي فارسي منجمله نظامي و جامي و مكتبي شيرازي نيز آمده است )
مادام پمپادور و لويي شانزدهم پادشاه فرانسه
كاري آنتوانت ( زوجه لويي شانزدهم ) و كاردينال روهان
ناپلئون و ژوزفين
نورجهان (ايراني) و جهانگير (هندي)
وامق و عذرا ( در داستاني از عنصري )
ويس و رامين ( از فخرالدين اسعد گرگاني )
هما و همايون ( از خواجوي كرماني )
|
سال |
نام اتومبيل |
حداكثر سرعت Km/h |
منبع |
|
2005 |
بوگاتي ويرون 4/16 |
(415) 3/407 |
Car & Driver |
|
2005 |
كونيخ زگ CCR |
8/387 |
موسسه استاندارد معتبر |
|
1998 |
مكلارن F1 |
4/386 |
موسسه استاندارد معتبر |
|
2003 |
سالين S7 |
359 |
زياد معتبر نيست |
|
2004 |
فراري انزو |
2/354 |
Auto Motor & Sport |
|
1993 |
جاگوار XJ220 |
3/341 |
موسسه استاندارد معتبر |
|
1992 |
بوگاتي GT EB110 |
3/341 |
Auto Car |
|
2002 |
پاگاني زوندا S |
9/334 |
Sport Auto |
|
2004 |
مرسدس مكلارن SLR |
3/333 |
Auto Motor & Sport |
|
2004 |
پورشه كاررا GT |
3/333 |
Auto Motor & Sport |




