تبليغاتX
بخونيد و شاخ دراريد

بخونيد و شاخ دراريد

در 16 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات هم پدران از همه بهتر می دانند.

در 20 سالگی آموختم که کار خلاف فایده ندارد حتی اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگی آموختم که یک کودک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته محروم می کند.

در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.

در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد بلکه چیزی است که خود می سازد.

در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن در آن نیست که کاری که دوست داریم انجام دهیم بلکه در این است که کاری که انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است که چگونه به آن واکنش نشان می دهد.

در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می توان ایثار کرد، اما هرگز بدون ایثار نمی توان عشق داشت.

در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمر دراز باید بعد از خوردن آنچه که لازم است، آنچه را که نیز میل دارد بخورد.

در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی در اختیار داشتن کارت های خوب نیست بلکه خوب بازی کردن با کارت های بد است.

در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی که فکر می کند نارس است به رشد و تکامل خود ادامه می دهد و به محض آنکه گمان کرد که رسیده شد، دچار آفت می شود.

و در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار داشتن بزرگترین لذت جهان است.

+ نوشته شده در  ساعت 2 بعد از ظهر  توسط X7  | 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد : من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت. آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد : چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد : امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم!

 وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین مسائل زندگی!!!

+ نوشته شده در  ساعت 1 بعد از ظهر  توسط X7  |