تبليغاتX
بخونيد و شاخ دراريد

بخونيد و شاخ دراريد

مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن

یه سار شروع به خواندن کرد اما مرد نشنید

فریاد براورد خدایا با من حرف بزن......اذرخش در اسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت:پس تو کجایی؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم....... ستاره ای درخشید اما مرد ندید
مرد فریاد کشید"خدایا یک معجزه به من نشان بده"......کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد
مرد در نهایت یاس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم.........از تو خواهش میکنم... پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...
+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط X7  | 

دو دانشجو شبی که فردای آن امتجان داشتند تا صبح به بازی ورق پرداختند و هیچ امادگی برای امتحان نداشتند .
فردا صبح نقشه ای طرح کردند . انها خود را خاکی و خسته وانمود کردند ، نزد استاد رفته و عنوان نمودند که شب گذشته در حالی که سوار اتومبیل خود بوده اند در جاده لاستیک یکی از چرخها پاره شده و چون جاده فرعی و خلوتی بوده و انها وسیله ارتباطی نداشته اند مجبور شده اند تا صبح ماشین را در جاده هل دهند و از این رو برای امتحان اماده نیستند .
استاد به انها 3 روز وقت داد تا برای امتحان مطالعه کنند و انها نیز در این 3 روز به شدت مطالعه نمودند . در روز امتحان استاد از هر یک از انها خواست در یک اتاق جداگانه امتحان بدهند .
امتحان 100 نمره ای تنها از دو سوال تشکیل شده بود :
1- نام شما چیست ؟( 2 نمره)
2-لاستیک کدام تایر اتومبیل پاره شده بود( 98 نمره)
الف: لاستیک عقب سمت راست
ب:لاستیک عقب سمت چپ
ج:لاستیک جلو سمت راست
د:لاستیک جلو سمت چپ
+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط X7  |