اصلن اگه قراره وبلاگ بنویسم چجوری بنویسم؟
خودم بنویسم یا کپی،پیست کنم؟
.....
اصلن اگه قراره وبلاگ بنویسم چجوری بنویسم؟
خودم بنویسم یا کپی،پیست کنم؟
.....
مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن
پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم
پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده
منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه
شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت
معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق
پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد
مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت
| |||
محققان ثابت کردند: جیغ زدن زنان میتواند برای سلامتی آنان مفید باشد. بررسیها نشان میدهد: زنانی که موقع عصبانیت احساسات خود را بروز نمیدهند 4 برابر بیشتر از زنانی که واکنش آنی همراه با داد و فریاد از خود نشان میدهند در معرض خطر مرگ قرار دارند. نتایج بررسیها همچنین حاکی از آن است که عصبانیت در مردان احتمال ابتلا به سکته قلبی را 20 درصد افزایش میدهد که این رقم در مردان مغرور تا 30 درصد نیز میرسد. | |||
سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند.پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند..چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود.سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند.
سردار حسین خان به افضل الملک،ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود.افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند،اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد.سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند،اما باز هم فرمانفرما نمی پذیرد.
افضل الملک به فرمانفرما می گوید:((قربان آخر خدایی هست،پیغمبری هست،ستم است که پسری درکنار پدر در رندان بمیرد.اگر پدر گناهکار است ،پسر که گناهی ندارد.))فرمانفرما پاسخ می دهد:((در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان،نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد.))
همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد.دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می شود.هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی بخشد.به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می دهد.
فرمانفرما در ایام عزای پسر خود،در نهایت اندوه بسر می برد.درهمین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود.فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید:((افضل الملک!باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری!والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده،لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من نجات می یافت.)).افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می گوید:((قربان این فرمایش را نفرمایید،چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری،اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد!))A man with a gun goes into a bank and demands their money.
مردي با اسلحه وارد يك بانك شد و تقاضاي پول كرد
Once he is given the money, he turns to a customer and asks, 'Did you see me rob this bank?'
وقتي پولهارا دريافت كرد رو به يكي از مشتريان بانك كرد و پرسيد : آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟
The man replied, 'Yes sir, I did.'
مرد پاسخ داد : بله قربان من ديدم
The robber then shot him in the temple , killing him instantly.
سپس دزد اسلحه را به سمت شقيقه مرد گرفت و اورا
در جا كشت
He then turned to a couple standing next to him and asked the man, 'Did
you see me rob this bank?'
او مجددا رو به زوجي كرد كه نزديك او ايستاده
بودند و از آنها پرسيد آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟
The man replied, 'No sir, I didn't, but my wife did!'
مرد پاسخ داد : نه قربان. من نديدم اما همسرم ديد
Moral - When Opportunity knocks.... MAKE USE OF IT !
نكته اخلاقي: وقتي شانس در خونه شما را ميزند .... از آن استفاده كنيد
شرط بندي
يك آزمايش جالب ...
ديوارهاي شيشه اي
روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد . او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد .
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد .
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با
ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدا مىکرد …
پس
از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده
بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن
است!
در
پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز
گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى
آکواريوم نيز نرفت !!!
میدانید چـــــرا ؟
ديوار
شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از
ديوار واقعى سختتر و بلندتر مىنمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود
بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور
! باوري از ناتوانی خويش
روزی کشاورزی الاغش در چاه بدون آبی می افتد و کشاورز هم که توان بیرون آوردن آن را نداشته، برای اینکه الاغ زجر نکشد تصمیم می گیرد که آن را زنده به گور کند و برای همین منظور داخل گودال خاک می ریزد تا آن چاه را از خاک پر کند، ولی با هر بار ریختن خاک داخل چاه الاغ در چاه بلند می شود و خود را تکان می دهد و روی خاکها می ایستد تا سر انجام از چاه رها می شود...
دوستان عزیز زندگی برای ما همانند همان چاه است و خاکی هم که به داخل آن ریخته می شود مشکلات زندگی هستند، حال این ما هستیم که باید تصمیم بگیریم در برابر مشکلات زندگی تسلیم شویم و زنده به گور شویم یا از مشکلات برای خودمان سکوی پرتابی بسازیم...
شان رحيم خان، آرايشگری به نام و صاحب بزرگترين آرايشگاه در اروپا است. او زاده ايران است و ستارگان سينما، سياستمداران، چهره های سرشناس دنيای مد و ورزشکاران معروف، موهای خود را به دست او می سپارند.
اين آرايشگر سرشناس ايرانی در قلب شهر برلين، پايتخت آلمان، به شهرت رسيده است. شان رحيم خان در گفت وگوی ويژه با راديو فردا به پرسش هايی مانند چگونگی راهيابی به دنيای آرايشگری، مشتريان سرشناس و از همه مهم تر راز موفقيتش پاسخ داده است.می گویند که جوانی کم شور و شوق نزد سقراط رفت و گفت : ای سقراط
بزرگ آمده ام که از خرمن دانش تو خوشه ای برگیرم.
فیلسوف یونانی جوان را به دریا برد ، او را به
درون آب کشانید و سرش را 30 ثانیه زیر آب کرد . وقتی که دست خود را بر داشت تا
جوان سر از آب برآورد و نفس بکشد ، سقراط از او خواست که آنچه را خواسته بود تکرار
کند.
جوان نفس زنان گفت : دانش ، ای مرد بزرگ . سقراط دوباره سرش
را زیر آب کرد و این بار چند ثاینه بیشتـر . بعد از چند بار تکرار این عمل ، سقراط
پرسید : چه می خواهی؟
جوان که از نفس افتـاده بود به
زحمت گفت : هـوا . هـوا مـی خواهم.
سقراط گفت : بسیار خوب ، هر وقت
که نیاز به دانش را به قدر نیاز به هوا احساس کردی ، آن را به دست خواهی آورد.
هیچ چیز جای عشق و علاقه را نمی
گیرد. شور و شوق یا عشق و علاقه نیروی اراده را بر می انگیزد . اگر چیزی را از ته
دل بخواهید نیروی اراده دستیابی به آن را پیدا خواهید کرد.
مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ،ولي پريها ................. مونث هستند
1) سعي كنيد هنگام تردد
در راهروهاي اداره هميشه پرونده زير بغل داشته باشيد:
اين ترتيب به نظر كارمند سخت كوشي ميرسيد كه قرار است در
جلسه مهمي شركت كند. كساني كه دستخالي اين طرف و آن طرف
ميروند عاطل و باطل به نظر ميرسند و تصور عموم از كساني كه
"روزنامه" زير بغل دارند اين است كه زير كار در ميروند و
به جاي آن وقت خود را صرف خواندن روزنامه و حل جداولش
ميكنند.
2) براي اين كه به نظر برسد سرتان شلوغ است:
از كامپيوتر استفاده كنيد. استفاده از از كامپيوتر درنگاه
خيلي از كساني كه چشم شان به شما مي افتد مترادف "كار" است
در حالي كه شما ميتوانيد فرصت را مغتنم شمرده و ايميل هاي
شخصي و دريافت و ارسال نماييد، چت كنيد در مورد موضوعات
مورد علاقه خود search كنيد، وبلاگها و سايتهاي مورد علاقه
خود را نگاه كنيد و بدون اينكه ذره اي كار انجام داده
باشید حسابي خوش بگذرانيد و اگر زماني توسط رييستان گير
افتاديد( كه حتما گير مي افتيد) بهترين دفاع اين است كه
ادعا كنيد در حال يادگيري نرم افزار جديدي هستيد كه به
نوعي به كارتان مرتبط است.
3) ميز كارتان را به هم بريزيد !:
اطراف خودتان را حسابي با اسناد و جزوات و اوراق پركنيد.
در نگاه افراد حجم كاري كه ديده ميشود مهم است. اگر
ميدانيد قرار است كسي در دفتر كارتان در مورد كارش با شما
ديدار داشته باشد اسناد و مدارك مربوط به او را در ميان
اوراق خود گم و گور كنيد و بعد در حضور او دنبالشان
بگرديد.
4) از منشي تلفني استفاده كنيد و حتي المقدرود به تماس ها
پاسخ ندهيد:
افراد براي اين كه چيزي به شما بدهند با شما
تماس نميگيرند، آن ها تماس ميگيرند تا شما براي آنها كاري
انجام دهيد و فقط بلدند براي شما دردسر بسازند و اين
منصفانه نيست!!!!
5) ظاهري آشفته و پريشان داشته باشيد !:
ظاهر پريشان شما رييس تان را متقاعد ميكند كه سر شما حسابي
شلوغ است
6) كاري كنيد كه به نظر برسد تا ديروقت كار ميكنيد !:
هميشه دير دفتر را ترك كنيد به خصوص زماني كه رييس تان در
اداره است. ميتوانيد از اين فرصت براي خواندن مجلات ،
كتابها و سرگرمي هاي اين چنيني كه هميشه قصدانجامشان را
داشتيد ولي فرصت نكرده ايد استفاده كنيد.
7) آه بكشيد:
زماني كه افراد زيادي اطرافتان هستند وانمود كنيد داريد به
سختي كار ميكنيد و بعد با صداي بلند طوري كه همه بشنوند آه
بكشيد. تصور حجم بالاي كاري كه داريد انجام ميدهيد آنها را
تحت تاثير قرار خواهد داد.
8) از الفاظ قلمبه سلمبه استفاده كنيد:
اگر چنين واژه هايي بلد نيستيد معادل انگليسي كلمات مرتبط
با حوزه كاريتان را پيدا كنيد و بخصوص هنگام صحبت كردن با
مافوق خود به جاي كلمات فارسي از آن ها در جملاتتان
استفاده كنيد. مهم نيست كه او متوجه آن چه مي گوييد مي شود
يا خير، مهم اين است كه شما تاثيرگذار به نظر ميرسيد.
راننده کاميوني وارد رستوران شد.
دقايقي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت
سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از
چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.
راننده به او چيزي نگفت . دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم
راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر
سوم به او پشت پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.
دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران
گفت : چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچي
جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب 3 موتور نازنين
را خرد کرد و رفت.
و يك عبارت جالب:
کاش
آدمهای دور و بر می دانستند گاهی انسان می فهمد اما وانمود می کند که نمی داند يا
نمی بيند و يا از ماجرا خيلی دور است! و
«تغافل نيمی
از خرد است»
خداوند به حضرت موسي :
اي پسر
عمران! هرگاه بندهاي مرا بخواند، آن چنان به سخن او گوش ميسپرم كه گويي بندهاي
جز او ندارم اما شگفتا كه بندهام همه را چنان ميخواند كه گويي همه خداي اويند جز
من!



توي يه پارک در سيدني استراليا دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهاي سال دقيقا روبهروي همديگر با فاصله کمي ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند .
يه روز صبح خيلي زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت:" از آن جهت که شما مجسمههاي خوب و مفيدي بوديد و به مردم شادي بخشيدهايد، من بزرگترين آرزوي شما را که همانا زندگي کردن و زنده بودن مانند انسانهاست براي شما بر آورده ميکنم . شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر کاري که مايل هستيد انجام بدهيد." و با تموم شدن جملهاش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعي کرد: يک زن و يک مرد .
دو مجسمه به هم لبخندي زدند و به سمت درختاني و بوتههايي که در نزديکي اونا بود دويدند در حالي که تعدادي کبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوتهها رفتند. فرشته هر گاه صداي خندههاي اون مجسمهها رو ميشنيد لبخندي از روي رضايت ميزد. بوتهها آروم حرکت ميکردند و خم و راست ميشدند و صداي شکسته شدن شاخههاي کوچيک به گوش ميرسيد . بعد از 15 دقيقه مجسمهها از پشت بوتهها بيرون اومدند در حاليکه نگاههاشون نشون ميداد کاملا راضي شدن و به مراد دلشون رسيدن .
فرشته که گيج شده بود به ساعتش يه نگاهي کرد و از مجسمهها پرسيد:" شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقي مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟" مجسمه مرد با نگاه شيطنتآميزي به مجسمه زن نگاه کرد و گفت:" ميخواي يه بار ديگه اين کار رو انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندي جواب داد:" باشه. ولي اين بار تو کبوتر رو نگه دار و من ميرينم روي سرش ."
نکته اخلاقي: بنگريد که تلافي کردن تا چه حد در زندگي اين نوع دو پا اثر گذار است که تا همچنان حرکتي پيش ميروند. پس اي قوم هيچگاه عملي مرتکب نشويد که شخصي را به تلافي بر انگيزاند چرا که ممکن ميباشد که روزي روي سرتان بريند !

. هروقت شوهرتان براي شما دسته گل خريد ، بگوييد : اِ ، باغچه همسايه چه گلهاي قشنگي داره ! چرا کنديشون ؟!
. هر وقت شوهرتان براي شما حرفاي عشقولانه زد ، به طرز فجيعي از ته حلق بگوييد : هوووووووووووووووووق !
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي ميكرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست ميانداختند. دو سكه به او نشان ميدادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب ميكرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد ميآمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب ميكرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست ميانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت ميآيد و هم ديگر دستت نمياندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نميدهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آنهايم. شما نميدانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آوردهام !!!!...
نانو فناوری و آب زمزم!
یک دانشمند ژاپنی اعلام کرد : نتایج تحقیقات با استفاده از فناوری نانو نشان میدهد آب زمزم در مکه مکرمه، آب معمولی نیست بلکه از خواصی برخوردار است که در هیچ یک از آبهای جهان پیدا نمیشود.
نتایج تحقیقات نانوتکنولوژیک این دانشمند ژاپنی نشان میدهد اگر یک قطره آب زمزم به هزار قطره آب معمولی افزوده شود، آن هزار قطره آب معمولی خواص آب زمزم را پیدا میکنند. دکتر ماسارو یوموتو از پژوهشگران ژاپنی افزوده است وی در تحقیقات و مطالعات علمی خود بر روی آب زمزم با استفاده از نانوفناوری نتوانسته است هیچ یک از خواص آب زمزم را تغییر دهد. وی تصریح کرد: بر روی آب زمزم که از یک عرب مقیم ژاپن گرفته، تحقیقات و مطالعات زیادی انجام داده است. یموتو گفته است، آب زمزم منحصر به فرد و از آبهای دیگر متمایز است و ساختار بلوری آن با همه آبهای جهان متفاوت است.
این محقق ژاپنی افزود همه مطالعات و تحقیقات در آزمایشگاه نتوانست هیچ یک از خواص این آب را تغییر دهد و ما تاکنون نتوانسته ایم علت آنرا بفهمیم.
عکس زیر از دفتر مدیر گروه معماری دانشگاه تهران گرفته شده است:


این دو عکس زیر از دفتر مدیریت دانشگاه توکیو گرفته شده است (روی در نوشته شده است : در زدن لازم نیست؛ بیایید داخل)!!!!!!!!


برگرفته از : polimer86rang.blogfa.com
پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "
پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "
پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "
پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "
پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."
پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "
اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .
" می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "
( داستانکی از شل سیلور استاین )
موضوع انشاء: فایده گاو بودن را بنویسید.
با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه
که در تربیت ما بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا
بودیم.
اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم.
البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود
بنگریم در مییابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد. من مقداری در این مورد فکر کردم
و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه
گاو است.
هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.
بیایید یک لحظه فکر
کنیم که ما گاویم. ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که
این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و ... درست
میکنند. هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر
فردا پسرش زن بگیرد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد. وقتی گاوی که پدر خانواده
است میخواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست. نگران نیست که بین فامیل و
همسایه آبرو دارند!. مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید،
برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند. گوسالههای
ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوسالههای نر را به دست بیاورند تا به
خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که
به خواستگاری آنها بروند، از طرفی هیچ گوساله مادهای
نمیگوید که فعلا قصد ازدواج ندارد و میخواهد ادامه تحصیل دهد. تازه وقتی هم که
عروسی میکنند اینهمه بیا برو، بعله برون، خواستگاری، مهریه، نامزدی، زیر
لفظی، حنا بندان، عروسی، پاتختی، روتختی، زیرتختی، ماه عسل، ماه ... زهر، طلاق و
طلاق کشی و ... ندارند. گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند. آنها چشمهای سیاه
و درشت و خوشگلی دارند. شاعر در این باره میگوید:
سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست
سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست
هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست. نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند. گاوها
آنقدر عاقلند که میدانند بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند . گاوها
بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را
چسب بزند؟ شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟ گاوها
حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند. شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟ گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم شود؟ آخر گاوها
خودشان خواهر و مادر دارند.
ما از شیر،گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده میکنیم. آقای طاعتی زاده
معلم خوب حرفه و فن ما گفته که از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش
خانمها_که البته زشت است_ استفاده میشود. ما حتی از دستشویی بزرگ (پهن) گاو هم
استفاده میکنیم.
تا حالا شما گاو
بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی زیرآب
گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟ تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟ آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند! یا گاو ماده ای شوهر
خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو است بین گاوها. تازه گاوها نیاز به
ماشین ندارند تا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی
ماشینشان را تحویل بگیرند و آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد. هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند. البته شاعر باز هم در
این مورد شعری فرموده است:
گمون کردی تو دستات یه اسیرم دیگه قلبم رو از تو پس میگیرم
دیده اید گاو نری به خاطربه دست آوردن ثروت پدر
گاو ماده به او بگوید: عاشقت هستم"!! سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !! دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟
گاوها در جامعه شان فقر ندارند . گاوها اختلاف طبقاتی ندارند. دخترانشان به
خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمیکنند. آنها شرمنده زن و بچه شان نمیشوند. رویشان
را با سیلی سرخ نگه نمیدارند. هیچ گاوی غصهی گاوهای دیگر را نمیخورد. هیچ گاوی
غمباد نمیگیرد. هیچ گاوی رشوه نمیگیرد. هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی
دیگری را نمیریزد. هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمیشکند. هیچ
گاوی دروغ نمیگوید . هیچ گاوی آنقدر علف نمیخورد که از فرط پرخوری مجبور
شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه و خیابان،
در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش
شیر بدهد. هیچ گاوی همجنس بازی نمیکند. هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد . هیچ
گاوی. . .
اگر بخواهم در مورد
فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء میخورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را
بخوانند. اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید. . . لباس
ما از گاو است ، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر و کره و خامه . . . همه از گاو. . ولی. . . هیچ گاوی نگفت: من گفت : ما.
. .
ساعد مراغه اي از نخست وزيران عهد پهلوي نقل کرده است:
زماني که نايب کنسول شدم با خوشحالي پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار
خانم رساندم.
اما وي با بي اعتنايي تمام سري جنباند و گفت:" خاک بر سرت کنم؛ فلاني کنسول
است؛ تو نايب کنسولي؟!"
گذشت و چندي بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه ايي حق به جانب. باز
خانم ما را تحويل نگرفت و گفت:" خاک بر سرت کنم؛ فلاني معاون وزارت امور
خارجه است و تو کنسولي؟!"
شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت:" خاک بر سرت؛ فلاني وزير امور
خارجه است و تو...؟!"
شديم وزير امور خارجه گفت: "فلاني نخست وزير است ...خاک بر سرت کنم!"
القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گامهاي مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم
که خانم حسابي يکه بخورد و به عذر خواهي بيفتد. تا اين خبر را دادم به من نگاهي
کرد؛ سري جنباند و آهي کشيد و گفت:" خاک بر سر ملتي که تو نخست وزيرش باشي
!"
به نقل از: peyman-shekan.blogspot
مردی به همسرش این گونه نوشت: عزیزم
این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش 100 بوسه برایت فرستادم.
عشق تو
همسرش بعد از چند روز اینگونه
جواب داد:
***جواب همسرش خیلی خیلی
باحاله اونو از ادامه مطلب حتما بخونید و شاخ درارید!!!***
ميگن جواب يک دانشجوی
دانشگاه واشينگتن به يک سؤال امتحان شيمی آنچنان جامع و کامل بوده که توسط
پروفسورش در شبکه جهانی اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرمکننده است.
پرسش:
آيا جهنم اگزوترم (دفعکننده گرما) است يا اندوترم (جذبکننده گرما)؟
اکثر
دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل - ماريوت متوسل شده بودند که میگويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت،
به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد میشود متناسب است. يا به عبارت سادهتر
در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند .
اما يکی از
آنها چنين نوشت:
اول بايد
بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير میکند. برای اين کار احتياج به
تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده میشوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که
يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمیکند .
پس روشن
است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک میکنند برابر است با صفر.
برای مشخص
کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده میشوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج
در جهان میکنيم. بعضی از اين اديان میگويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به
جهنم میرود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيدهای را ترويج میکند، و
هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، میتوان استنباط کرد که همه ارواح به جهنم
فرستاده میشوند .
با در نظر
گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه میشويم که تعداد ارواح
در جهنم مرتب بيشتر میشود. حالا میتوانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق
قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن
افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد :
۱ - اگر جهنم آهستهتر از
ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر
شود .
۲ - اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما
و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند .
اما راهحل
نهايی را میتوان در گفته همکلاسی من ترزا يافت که میگويد: «مگه جهنم يخ بزنه که
با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و
احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريه شماره ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و
اگزوترم است.
تنها جوابی
که نمره کامل را دريافت کرد، همين بود!!
ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛
راحتی بیشتر اما زمان کمتر
مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر
اما قدرت تشخیص کمتر داریم
متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما
سلامتی کمتر
بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی
تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی
خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می
کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم
چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر
شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ
می گوییم
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها
به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های
پهن تر اما دیدگاه های باریکتر
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر
لذت می بریم
ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات
همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم
فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را
شکافته ایم اما نه تعصب خود را
بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می
ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم
عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری
داریم اما اصول اخلاقی پایین تر
کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری
کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر
اما کیفیت کمتری داریم
اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت
اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه
ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده
بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را
برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است
در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و
منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید
زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد
علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید
زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش
است
از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای
روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید
عباراتی مانند "یکی از این روزها" و
"روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم
"یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم
بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر
آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر
نیندازید
هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید
آن می تواند آخرین لحظه باشد
اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان می گویید که "یکی
از این روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ...
"یکی از این روزها" ممکن است شما اینجا نباشید
که آنرا بفرستید!
1- با دوست پسر خود طبق فاصله ی قانونی روی
نیمکت پارک نشستید که منکرات میاد بالای سرتون
الف) دوست پسرتون بلند می
شه ومیگه : " مگه از روی نعش من رد شید بزارم زیدمو ببرید "
ب) دوست پسرتون فرار می
کنه و شما هم جز فرار راه دیگه ای ندارید
ج) دوست پسرتون فریاد می
کشه دست از سرم بردار بابا من زن و بچه دارم
2- با
دوست پسر خود در یک کافی شاپ نشستید ( مثلا طبقه ی دوم یه کافی شاپ نزدیک کلانتری
15 ) و گارسون منو رو میاره
الف) پسره منو رو می ذاره
جلوتون و می گه انتخاب کن عزیزم
ب) دوست پسرتون یواش می
گه من هر جا برم پیکمو خودم حساب می کنم اینجام فقط یه لیوان آب پرتقال می خورم
ج) دوست پسرتون یه چیزی
سفارش می ده که شما اسمشم نمی تونید بگید و تند تند می خوردش و به بهانه ی اینکه
باید مامانشو برسونه دکتر جیم می زنه و شما می مونید و میز
3- با
دوست پسر خود توی ماشین نشستید که ناگهان یه 206 آلبالویی با 3 تا دختر مشت و ضبط بلند
میان کنارتون
الف)
پسره سرشو زیر میندازه و سرعتشو کم می کنه تا رد بشن
ب) پسره سعی میکنه بدون
اینکه شما بفهمید از همون مسیری بره که اونها می رن و چند تا شیرین کاری هم می کنه
ج) در حالی که با یه دستش
شما رو به زیر صندلی فشار می ده تا اونا شما رو نبینند با دست دیگه لایی می کشه
4- دارید تو یه
خیابون سوت و کور قدم می زنید و در مورد هوا صحبت می کنید که چنتا بچه ی شر بهتون
تیکه میندازن مثلا به پسره می گن خوش به حالت
الف)
دوست پسرتون در حالی که پشت به شما ازتون محافظت می کنه شروع می کنه به دعوا کردن
و کتک خوردن
ب) جوری که شما بشنوید
اما اون اوباش نشنون چند تا فوحش از اون خفن هاش نثارشون می کنه
ج) در حالی که نمی تونه
خندشو پنهان کنه می گه راستی امرز چقدر هوا گرمه
5- با
خونوادتون رفتید به بازار واسه خرید که ناگهان دوست پسرتونو با خونوادش می بینید
که اونهام اومدن خرید
الف)
دوست پسرتون کنترلشو از دست می ده و چنان نگاه نافذی به ضمیمه ی یک لبخند لوس و
شاید یه چشمک به شما تقدیم می کنه که بدجوری تابلو می شه
ب) بدون اینکه به روی
خودش بیاره سعی می کنه خونوادشو راضی کنه از همون مسیری که شما می رید حرکت کنن
ج) شما رو نمی بینه حتی
وقتی واسش دست تکون می دید
6- شما
یه تک زنگ می زنید به گوشیش
الف)
کمتر از یک ثانیه بعد بهتون زنگ می زنه و 2-3 ساعت با هم حرف می زنید
ب) 10 دقیقه بعد از تلفن
عمومی بهتون زنگ می زنه
ج) بهتون زنگ نمی زنه تا
خودتون دوباره بهش زنگ بزنید ( سایلنت بوده لابد نشنیده)
7-
رفتید خونه ی دوست پسرتون ( برای بجا آوردن سنت حسنه ی صله ی ارحام ) که اون شما
رو تو اتاقش تنها می ذاره تا مثلا گلاب بروتون بره دست به آب و شما از روی کنجکاوی
کشوی میزشو باز می کنید و ........
الف)
یه فلش بک می زنید به 3 سال پیش که براش یه آدامس خریده بودید چون از اون آدامسه
تا آخرین کادوتون حتی نامه هاتون رو داره و حتی یه عکس که از بچگی هاتون که دو سال
پیش خودتون بهش دادید
ب) تو کشوش کلی خرت و
پرته که هیچ ربطی به عشق نداره
ج) توی کشو کلی نامه ی
عاشقانست که هیچ کدوم خط شما نیست و کلی عکس که هیچ شباهت خواهری به پسره نداره
8- دوست پسرتون
گوشی موبایلشو کنارتون جا می ذاره و این بهترین فرصته تا دفتر تلفن موبایلشو دید بزنید
الف)
اولین نفر اسمه یه پسره که با الف شروع می شه ولی شماره ی شماست
ب) فامیلی شما سر جاش به
ترتیب حروف الفباست
ج) اسم شما به وضوح دیده
می شه البته بین 20 تا اسم دختر دیگه که اونهام به وضوح نوشته شدن ( احتمالا مثله
بعضی ها اسمارو زوود یادش می ره)
9- روز ولنتاین
هست و شما از قبل همه چی رو آماده کردید تا یه عصر دل انگیز رو با دوست پسرتون بگذرونید
الف)
همونطور که انتظار داشتید بهتون زنگ می زنه و باهاتون قرار می ذاره و سر قرار
بهتون یه گل هدیه می ده و موقع خداحافظی با یه کادوی خفن غافل گیرتون می کنه.
(عمرا اگه)
ب) یه شاخه گل یا شکلات
با یه نامه ی عاشقانه کادوی شماست(اینم ازشون بعیده)
ج) وقتی بهش زنگ می زنید
کاملا مشخصه که یادش رفته چه خبره امروز و وقتی از دستش ناراحتید و پشیمون می شید
که کادوشو بهش بدید متوجه می شید اصلا کادویی نداشته که به شما بده
10) برای اینکه
امتحانش کنید زنگ می زنید و بهش می گید که خواستگار دارید و باید همه چی تموم شه
الف) گریه می کنه و ... (
بقیشو نمی گم تا آبروی هر چی مرده نبرم)
ب) وقتی با ارزوی خوشبختی
برات تلفن و قطع می کنه به خودش می گه حالا چه طوری دوباره مخ بزنم
ج) بعد از چند لحظه سکوت
با صدای یواش می گه " الان سر کلاسم بعدا زنگ بزن" ( من موندم صدای کی
بود گفت حکم گیشنیزه ولی کلا بیخیاله دوباره امتحان گرفتن بشید بهتره )
*********************
در تمام سوالات
گزینه ی (الف) 5 امتیاز و گزینه ی (ب) 3 امتیاز و گزینه ی (ج) 1 امتیاز داره
*********************
حالا نتیجشو
از ادامه مطلب بخون
این دیسک که از 200 لایه پلاستیکی ساخته شده است، می تواند یک ترابایت معادل هزار گیگابایت اطلاعات را در خود نگهداری کند.
مهر : نمونه
آزمایشی دیسک پلاستیکی که می تواند حداکثر یک ترابایت اطلاعات را
در خود ذخیره کند، در نمایشگاه محصولات الکترونیک مصرفی لاس وگاس 2008 به نمایش در
آمد.
این
دیسک که از 200 لایه پلاستیکی ساخته شده است، می تواند یک ترابایت
معادل هزار گیگابایت اطلاعات را در خود نگهداری کند.
این
دیسک پلاستیکی زرد رنگ و
تعداد لایه های آن 100 برابر دو لایه ای است که در "دی وی دی" های فعلی مورد استفاده قرار می گیرند.
در
حال حاضر سرعت نوشتن اطلاعات روی این
دیسک برابر با سرعت نوشتن روی"دی وی دی" است، اما از آنجا که این فناوری
هنوز در مرحله آزمایشی
قرار دارد، می توان این گونه برداشت کرد که در آینده این سرعت افزایش
یابد.
به
گفته سازندگان این محصول، دیسکهای پلاستیکی یک ترابایتی از سال
2009 وارد بازار می شوند.