تبليغاتX
بخونيد و شاخ دراريد

بخونيد و شاخ دراريد

هر زمانی که تکنولوژی های جدید میاد مردمون ایران زمین که خلاقیت بالایی هم دارن معمولن استفاده های دیگه ای هم براش پیدا می کنن که گاهی اصلن موضوعیت خود تکنولوژی رو زیر سوال می بره و گاهی اصلن اونقدر این جور استفاده اصلی و فلسفه به وجود اومدنش کلن فراموش میشه.
نمونه بارزش موبایله!!!
الان به هر کی بگی موبایل جدید گرفتم میگه دوربینش چنده؟! بعد اگه رزولیشن بالایی داشته باشه گوشی خوبیه و در غیر این صورت گوشی خوب نیست ( حتی به کیفیت عکس هم کاری ندارن، فقط سایز!!!)
البته چند وقتی هم هست که حافظه گوشی هم مهم شده ولی در کل مطلب امروز من در رابطه با این چیزا نیست.
مطلب امروز در مورد موارد استفاده از تک زدنه (میس کال رو میگم)
تک زدن ها فرق میکنه و هر کدوم توی هر موقعیتی معنی خاص خودش رو میده.
گاهی از قبل با هم قرار میذارین که فلان معنی رو میده یه تعداد تک پشت سر هم و گاهی هم نه. اما میشه یه مفهوم کلی و عمومی هم براش داشت و به اون هم توجه کرد.
حالا من با توجه به استفاده های مختلف اومدم یه تعدادی از موارد رو فهرست کردم :

- اگر بعد از ساعت 11 و 12 شب و قبل از 6 و 7 صبح باشه یه میس کال کاملن معمولیه و توصیه میشه که اگه بیدار بودین یا بیدار شدین با یه تک جواب بدین و خیلی ساده از کنارش بگذرین! اینطوری هر دو طرف یه شادی جالب رو احساس میکنن و بالای سرشون دو تا علامت مثبت ظاهر میشه!!

- اگر توی همین فاصله بود اما شرایط فرق میکرد یعنی اونقدر تلفن زنگ خورد تا طرف مقابل برداره و بعد قطع شد، این کاملن معنی مرض رو داره (:دی) این مورد نشون میده که تک زننده خیلی بیکاره یا اینکه بی خوابی زده به کلش و دوست داره چند نفر رو هم با خودش توی این مورد همراه کنه... تو اینجور موارد افراد مختلف برخوردهای مختلفی دارن. بعضیا تازه یادشون میاد که اونها هم میتونن همین بلا رو سر یکی دیگه بیارن!! و بعضیا هم یه پیام توهین آمیز برای طرف مقابل می فرستن و بعضیا هم میگن بابا ولش کن و به ادامه خوابشون میرسن...توی این زمینه کاملن مختارین که هر جور میدونین با طرف مقابل رفتار کنین.

- اگر باز هم توی همین فاصله زمانی یه نفر بیاد و تعداد متنابهی میس کال بزنه میتونه چند مورد رو دنبال کنه. یکی اینکه طرف مقابل رو بیدار نکنه و فرداش توی دانشگاه یا جایی که می بیندش بهش متلک بندازه که اگه خرس هم خواب زمستونی رفته بود با این تعداد تماس بیدار میشد!! (:دی) یا اینکه بیدارش کنه، اما به این شکل حرسش کمتر از حالت قبل در میاد! توی این حالت هم توصیه میشه که در اولین فرصت جواب تکش رو بدین چون اگه آدم بیکار، با حوصله یا بی خوابی باشه همینطور ادامه میده. (من امتحان کردم این روش حتی زمانی که گوشی رو ویبره باشه روی عدد 13 که میرسه معمولن جواب میده)

- راستی یه دونه پر کاربردش واسه نماز خونای خوش خواب هم هست که از اذان صبح شروع میشه و تا قبل از طلوع آفتاب ادامه داره...این باید یه نوعی باشه که مطمئن شین طرف مقابل بیدار میشه. اما توصیه می کنم حتمن از پیش با هم هماهنگ کنین چون بسیار مشاهده شده که شاکی میشن توی این مورد!!

حالا اگه خارج از اون فاصله باشه میتونه معنی های خیلی بیشتری بده :

- میس کال قبل از شروع کلاس میتونه یاد آوری کلاس باشه

- میس کالی که کمی بعد از شروع کلاس باشه ضمن رسوندن معنی قبل میتونه نشون دهنده این باشه که استاد حضور غیاب میکنه!

- میس کالی که همینجوری بی موقع باشه میتونه نشون بده که اون شخص همینجوری بی موقع!! به یاد این شخص افتاده، یا اینکه سارژم تموم شده زنگ بزن. البته معنی های خیلی زیاد دیگه هم میتونه بده که به شرایط دو طرف مربوط میشه مثل سن و رابطه و جنسیت و این چیزا...

- اگه میس کال بلافاصله بعد فرستادن پیام باشه میتونه نشون بده که شما عجله دارید برای دریافت جواب یا اینکه میخواستین که توی این وضع افتضاح آنتن کمک کنین به رسیدنش و اگه میس کال بلافاصله بعد از رسیدن یه پیام باشه میتونه این معنی رو بده که شما پیام رو خوندین یا اینکه با چیزی که توش نوشته موافقین و اگه قبل از فرستادن پیام باشه احتمالن برای چک کردن این بوده که ببینیم کدوم خط طرف مقابل روشنه (آخه ماشالا بچه ها هر از هر کدوم یکی از اپراتورا یه خط دارن. همراه اول، ایرانسل، تالیا، اسپادان و ....)

- حالا اگه دو میس کال باشه بازم میتونه معنی های مختلفی بده که از اول همه این مطلب رو نوشتم که به اینجا برسم، آخه این یکی خیلی میتونه واسه شمایی که میای اینترنت مفید باشه. دو میس کال براحتی به طرف مقابلتون می فهمونه که شما آنلاین شدین و میتونین از طریق مسنجر به سادگی با هم صحبت کنین. (این معنی رو خودم براش گذاشتم، استفاده کنین، جواب میده)

دیگه اگه بخوام سه میس کال و بیشتر رو بگم هم حوصله خودم سر میره و هم شما... اما دوست دارم بدونم شما از میس کال چطوری استفاده می کنین؟ جز این دسته هایی هستین که نوشتم؟ استفاده بهتری می کنین که به درد بقیه هم بخوره؟ یا اصلن راهکاری دارین که میس کال رو به صورتی بهینه استفاده کنیم؟

منتظر نظراتتون هستیم.....راستی نظرتون رو در مورد اولین مطلب بعد از نظرسنجی هم بگین

ممنونم
ایکس 7
+ نوشته شده در  ساعت 5 بعد از ظهر  توسط X7  | 

سلام و درود به همه خواننده های خوب


خب همونطور که میدونین مدتیه (یه ذره بیشتر - تقریبن دوماه) که یه نظر سنجی گذاشتیم توی تارنگار (همون وبلاگ سابق) که نتیجش این شد (قابل به ذکر که این مدت داشتیم سماق می مکیدیم!!!) :

1- تعداد یک رای منفی مبنی بر جمع کردن بساط و اشتغال به کشک سابی

2- تعداد یک رای ممتنع مبنی بر هر چی عشقته و به کسی ربطی نداره

و 3- تعداد دو رای مبنی بر یادداشت های شخصی


می بینین که اینجا کاملن دموکراسی یا بهتر بگیم خواننده سالاری حاکمه و به نظر خواننده ها احترام گذاشته میشه......

پس ما هم از این به بعد به صورت هفته ای میایم و یه مطلب رو به قلم خودمون میذاریم تو تارنگار تا ببینیم بازخوردش (یا همون فید بکش) چیه...


ممنونم از همتون

ایکس 7

+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط X7  | 

به نظرتون من هنوزم وبلاگ بنویسم یا اینکه برم کشکمو بسابم


اصلن اگه قراره وبلاگ بنویسم چجوری بنویسم؟


خودم بنویسم یا کپی،پیست کنم؟


.....

+ نوشته شده در  ساعت 1 قبل از ظهر  توسط X7  | 

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن


منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام
 

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم



پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت

و...
+ نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط X7  | 

۱- چرا مردها دارای وجدان پاکی هستند؟به این دلیل که هیچ گاه از آن استفاده نمی کنند

۲- چرا مردها همیشه خوشحالند؟ چون آدم های بي خيال فقط می خندند

۳- چرا روانکاوی مردها خیلی سریع تر نسبت به خانم ها انجام می پذیرد؟ زیرا هنگامیکه زمان بازگشت به دوران کودکی فرا می رسد، مردها همان جا قرار دارند

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط X7  | 

اين مطلب رو خواننده خوبمون فرناز واسمون فرستاده. بخونيد و شاخ‌دراريد.


showimage.aspx?id=22153&t=y&w=300&h=200&type=1

محققان ثابت کردند: جیغ زدن زنان می‌تواند برای سلامتی آنان مفید باشد.

بررسی‌ها نشان می‌دهد: زنانی که موقع عصبانیت احساسات خود را بروز نمی‌دهند 4 برابر بیشتر از زنانی که واکنش آنی همراه با داد و فریاد از خود نشان می‌دهند در معرض خطر مرگ قرار دارند.

نتایج بررسی‌ها همچنین حاکی از آن است که عصبانیت در مردان احتمال ابتلا به سکته قلبی را 20 درصد افزایش می‌دهد که این رقم در مردان مغرور تا 30 درصد نیز می‌رسد.
+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط X7  | 

مردی به استخدام یك شركت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد : «یك فنجان قهوه برای من بیاورید."
صدایی از آن طرف پاسخ داد : «شماره داخلی را اشتباه گرفته‌ای. می‌دانی تو با كی داری حرف می زنی ؟"
كارمند تازه وارد گفت: "نه"
صدای آن طرف گفت: "من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق"
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با كی حرف میزنی،بیچاره."
مدیر اجرایی گفت: "نه"
كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت.
+ نوشته شده در  ساعت 5 بعد از ظهر  توسط X7  | 

سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند.پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند..چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود.سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند.

سردار حسین خان به افضل الملک،ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود.افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند،اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد.سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند،اما باز هم فرمانفرما  نمی پذیرد.

افضل الملک به فرمانفرما می گوید:((قربان آخر خدایی هست،پیغمبری هست،ستم است که پسری درکنار پدر در رندان بمیرد.اگر پدر گناهکار است ،پسر که گناهی ندارد.))فرمانفرما پاسخ می دهد:((در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان،نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد.))

همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد.دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می شود.هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی بخشد.به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می دهد. 

فرمانفرما در ایام عزای پسر خود،در نهایت اندوه بسر می برد.درهمین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود.فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید:((افضل الملک!باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری!والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده،لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من نجات می یافت.)).افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می گوید:((قربان این فرمایش را نفرمایید،چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری،اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد!))
+ نوشته شده در  ساعت 12 بعد از ظهر  توسط X7  | 

A man with a gun goes into a bank and demands their money.

مردي با اسلحه وارد يك بانك شد و تقاضاي پول كرد

Once he is given the money, he turns to a customer and asks, 'Did you see me rob this bank?'

وقتي پولهارا دريافت كرد رو به يكي از مشتريان بانك كرد و پرسيد : آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟

The man replied, 'Yes sir, I did.' 

مرد پاسخ داد : بله قربان من ديدم
The robber then shot him in the temple , killing him instantly. 

سپس دزد اسلحه را به سمت شقيقه مرد گرفت و اورا در جا كشت
He then turned to a couple standing next to him and asked the man, 'Did you see me rob this bank?' 

او مجددا رو به زوجي كرد كه نزديك او ايستاده بودند و از آنها پرسيد آيا شما ديديد كه من از اين بانك دزدي كنم؟
 The man replied, 'No sir, I didn't, but my wife did!' 

مرد پاسخ داد : نه قربان. من نديدم اما همسرم ديد

Moral - When Opportunity knocks.... MAKE USE OF IT !

نكته اخلاقي: وقتي شانس در خونه شما را ميزند .... از آن استفاده كنيد

+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط X7  | 

×××چون حجمشون زیاده از ادامه مطلب ببینید×××

البته حواستون جمع باشه که همسرتون یا مادرتون یا خواهرتون و یا بطور کلی خانومی پهلوتون نباشه که بخوندشون و شاخ دراره!!!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط X7  | 

گروه بين‌الملل: يك پزشك مصري موفق شد با الهام از آيات سوره يوسف (ع) داروي درمان آب مرواريد را بسازد
به گزارش خبرگزاري قرآني ايران (ايكنا) به نقل از روزنامه يمن‌تايمز، اين دارو كه «داروي قرآن» نام دارد، توسط دكتر عبدالباسط محمد و با استفاده از تركيبات موجود در عرق بدن انسان ساخته شده است.

دكتر عبدالباسط محمد درباره نحوه الهام از آيات قرآن بري ساخت اين دارو مي‌گويد: «يك روز صبح در حال خواندن سوره يوسف(ع) بودم كه آيات 84 تا 93 اين سوره نظر مرا جلب كرد. حضرت يوسف (ع) كه كنون عزيز مصر است، در آيه 93 خطاب به برادران خود مي‌گويد: «حال اين پيراهن مرا ببريد و بر روي صورت پدرم بياندازيد تا بينا شود».

حضرت يعقوب(ع) در فراق فرزند خود يوسف (ع) بسيار گريه مي‌كند و بر اثر اين گريه‌ها چشم‌هايش سفيد شده و بينايي خود را از دست مي‌دهد. اما با انداختن پيراهن يوسف (ع) بر روي چشمان پدر، بينايي حضرت يعقوب (ع) بازمي‌گردد.

اين محقق مصري مي‌افزايد: «من با خود فكر كردم كه چه چيز در پيراهن يوسف (ع) مي‌توانست اثر شفابخش بر چشمان يعقوب(ع) گذارد و سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه چيزي جز عرق بدن يوسف (ع) نمي‌تواند عامل بينايي چشمان پدر باشد.»

وي در ادامه اظهاركرد: «با مطالعه بر روي تركيبات عرق انسان و آزمايش آن بر روي خرگوش‌ها به نتايج مثبتي دست يافتم. پس از آزمايش داروي خود بر روي 250 بيمار مبتلا به آب مرواريد و احراز 99 درصدي اثربخشي اين دارو، برايم مسجل شد كه اين معجزه‌ي از سوي قرآن بود.»

يادآوري مي‌شود، قرار است يك شركت داروسازي سوئيسي «داروي قرآن» را كه بدون عوارض جانبي است و 99 درصد موثر بوده و به تاييد موسسات تحقيقاتي اروپا و آمريكا رسيده است، به توليد انبوه برساند
+ نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط X7  | 

مردي به دربار خان زند مي رود  و با ناله و فرياد مي خواهد تا كريمخان را 
ملاقات كند...

سربازان مانع ورودش مي شوند !

خان زند در حال كشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا 
چيست؟

پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد كه مرد را به حضورش ببرند...

مرد به حضور خان زند مي رسد و کریم خان از وي مي پرسد : چه شده است چنين ناله 
و فرياد مي كني؟

مرد با درشتي مي گويد  دزد ، همه  اموالم را برده و الان هيچ چيزي در بساط 
ندارم !

  خان مي پرسد وقتي اموالت به سرقت ميرفت تو كجا بودي؟!

مرد مي گويد من خوابيده بودم!!!

خان مي گويد خب چرا خوابيدي كه مالت را ببرند؟

مرد در اين لحظه آن چنان پاسخي مي دهد كه استدلالش در تاريخ ماندگار مي شود و 
سرمشق آزادي خواهان مي شود ...

مرد مي گويد :  من خوابيده بودم ، چون فكر مي كردم تو بيداري...!

خان بزرگ زند لحظه اي سكوت مي كند و سپس دستور مي دهد خسارتش از خزانه جبران 
كنند و در آخر مي گويد : اين مرد راست مي گويد ما بايد بيدار باشيم...

روحش شاد
+ نوشته شده در  ساعت 9 قبل از ظهر  توسط X7  | 

شرط بندي

 

 

يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم داريد !
مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس ببينيم چه كسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراً وكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود ، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد .
وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون كند !
+ نوشته شده در  ساعت 0 قبل از ظهر  توسط X7  | 

يك آزمايش جالب ... 

ديوارهاي شيشه اي

 

روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد . او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد .
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد .
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد 
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت !!!


میدانید چـــــرا ؟ 


ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش

 



اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بى‌ترديد ديوارهاى شيشه‌اى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند
+ نوشته شده در  ساعت 10 بعد از ظهر  توسط X7  | 

روزی کشاورزی الاغش در چاه بدون آبی می افتد و کشاورز هم که توان بیرون آوردن آن را نداشته، برای اینکه الاغ زجر نکشد تصمیم می گیرد که آن را زنده به گور کند و برای همین منظور داخل گودال خاک می ریزد تا آن چاه را از خاک پر کند، ولی با هر بار ریختن خاک داخل چاه الاغ در چاه بلند می شود و خود را تکان می دهد و روی خاکها می ایستد تا سر انجام از چاه رها می شود...

دوستان عزیز زندگی برای ما همانند همان چاه است و خاکی هم که به داخل آن ریخته می شود مشکلات زندگی هستند، حال این ما هستیم که باید تصمیم بگیریم در برابر مشکلات زندگی تسلیم شویم و زنده به گور شویم یا از مشکلات برای خودمان سکوی پرتابی بسازیم...

+ نوشته شده در  ساعت 7 قبل از ظهر  توسط X7  | 

شان رحيم خان، آرايشگری به نام و صاحب بزرگترين آرايشگاه در اروپا است. او زاده ايران است و ستارگان سينما، سياستمداران، چهره های سرشناس دنيای مد و ورزشکاران معروف، موهای خود را به دست او می سپارند.

اين آرايشگر سرشناس ايرانی در قلب شهر برلين، پايتخت آلمان، به شهرت رسيده است. شان رحيم خان در گفت وگوی ويژه با راديو فردا به پرسش هايی مانند چگونگی راهيابی به دنيای آرايشگری، مشتريان سرشناس و از همه مهم تر راز موفقيتش پاسخ داده است.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 2 قبل از ظهر  توسط X7 

  روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق  کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .
سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 2 قبل از ظهر  توسط X7  | 

می گویند که جوانی کم شور و شوق نزد سقراط رفت و گفت : ای سقراط بزرگ آمده ام که از خرمن دانش تو خوشه ای برگیرم.

 

   فیلسوف یونانی جوان را به دریا برد ، او را به درون آب کشانید و سرش را 30 ثانیه زیر آب کرد . وقتی که دست خود را بر داشت تا جوان سر از آب برآورد و نفس بکشد ، سقراط از او خواست که آنچه را خواسته بود تکرار کند.

 

 جوان نفس زنان گفت : دانش ، ای مرد بزرگ . سقراط دوباره سرش را زیر آب کرد و این بار چند ثاینه بیشتـر . بعد از چند بار تکرار این عمل ، سقراط پرسید : چه می خواهی؟

 

  جوان که از نفس افتـاده بود به زحمت گفت : هـوا . هـوا مـی خواهم.

 

  سقراط گفت : بسیار خوب ، هر وقت که نیاز به دانش را به قدر نیاز به هوا احساس کردی ، آن را به دست خواهی آورد.

 

  هیچ چیز جای عشق و علاقه را نمی گیرد. شور و شوق یا عشق و علاقه نیروی اراده را بر می انگیزد . اگر چیزی را از ته دل بخواهید نیروی اراده دستیابی به آن را پیدا خواهید کرد.

 تنها راه ایجاد چنان خواسته‌هایی تقویت عشق و علاقه است.
+ نوشته شده در  ساعت 1 بعد از ظهر  توسط X7  | 

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك  رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.

ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين  مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين  يك آرزو بكنين.

خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا  سفر كنم.

پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك  QM2در دستش ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي  افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال  جوانتر از خودم داشته باشم.

خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!
پري چوب جادوييش و چرخوند و.........اجي مجي لا ترجي

و آقا 92 ساله شد!

پيام اخلاقي اين داستان

  مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ،ولي پريها   ................. مونث هستند

+ نوشته شده در  ساعت 12 بعد از ظهر  توسط X7  | 

1) سعي كنيد هنگام تردد در راهروهاي اداره هميشه پرونده زير بغل داشته باشيد:
اين ترتيب به نظر كارمند سخت كوشي ميرسيد كه قرار است در جلسه مهمي شركت كند. كساني كه دستخالي اين طرف و آن طرف ميروند عاطل و باطل به نظر ميرسند و تصور عموم از كساني كه "روزنامه" زير بغل دارند اين است كه زير كار در ميروند و به جاي آن وقت خود را صرف خواندن روزنامه و حل جداولش ميكنند.


2) براي اين كه به نظر برسد سرتان شلوغ است:
از كامپيوتر استفاده كنيد. استفاده از از كامپيوتر درنگاه خيلي از كساني كه چشم شان به شما مي افتد مترادف "كار" است در حالي كه شما ميتوانيد فرصت را مغتنم شمرده و ايميل هاي شخصي و دريافت و ارسال نماييد، چت كنيد در مورد موضوعات مورد علاقه خود search كنيد، وبلاگها و سايتهاي مورد علاقه خود را نگاه كنيد و بدون اينكه ذره اي كار انجام داده باشید حسابي خوش بگذرانيد و اگر زماني توسط رييستان گير افتاديد( كه حتما گير مي افتيد) بهترين دفاع اين است كه ادعا كنيد در حال يادگيري نرم افزار جديدي هستيد كه به نوعي به كارتان مرتبط است.


3) ميز كارتان را به هم بريزيد !:
اطراف خودتان را حسابي با اسناد و جزوات و اوراق پركنيد. در نگاه افراد حجم كاري كه ديده ميشود مهم است. اگر ميدانيد قرار است كسي در دفتر كارتان در مورد كارش با شما ديدار داشته باشد اسناد و مدارك مربوط به او را در ميان اوراق خود گم و گور كنيد و بعد در حضور او دنبالشان بگرديد.


4) از منشي تلفني استفاده كنيد و حتي المقدرود به تماس ها پاسخ ندهيد:

افراد براي اين كه چيزي به شما بدهند با شما تماس نميگيرند، آن ها تماس ميگيرند تا شما براي آنها كاري انجام دهيد و فقط بلدند براي شما دردسر بسازند و اين منصفانه نيست!!!!


5) ظاهري آشفته و پريشان داشته باشيد !:
ظاهر پريشان شما رييس تان را متقاعد ميكند كه سر شما حسابي شلوغ است


6) كاري كنيد كه به نظر برسد تا ديروقت كار ميكنيد !:
هميشه دير دفتر را ترك كنيد به خصوص زماني كه رييس تان در اداره است. ميتوانيد از اين فرصت براي خواندن مجلات ، كتابها و سرگرمي هاي اين چنيني كه هميشه قصدانجامشان را داشتيد ولي فرصت نكرده ايد استفاده كنيد.


7) آه بكشيد:
زماني كه افراد زيادي اطرافتان هستند وانمود كنيد داريد به سختي كار ميكنيد و بعد با صداي بلند طوري كه همه بشنوند آه بكشيد. تصور حجم بالاي كاري كه داريد انجام ميدهيد آنها را تحت تاثير قرار خواهد داد. 


8) از الفاظ قلمبه سلمبه استفاده كنيد:
اگر چنين واژه هايي بلد نيستيد معادل انگليسي كلمات مرتبط با حوزه كاريتان را پيدا كنيد و بخصوص هنگام صحبت كردن با مافوق خود به جاي كلمات فارسي از آن ها در جملاتتان استفاده كنيد. مهم نيست كه او متوجه آن چه مي گوييد مي شود يا خير، مهم اين است كه شما تاثيرگذار به نظر ميرسيد.

+ نوشته شده در  ساعت 1 بعد از ظهر  توسط X7  | 

نسخه 1: شرکت مجبور شده اين نسخه را ارائه دهد، چون برنامه‌نويس‌ها از ادامه کار خسته شده و بازارياب‌ها هم زير فشار مشتري‌ها داشتند سکته مي‌زدند.

نسخه 1. 1: ايرادهاي اساسي نسخه قبل که مانع از اجراي برنامه مي‌شد، مرتفع گشته‌اند.

نسخه 2. 1: در اثر رفع اشکالات و ايرادهايي که در نسخه 101 صورت گرفته بود، ايرادهاي جديدي به نرم افزار اضافه شده بود که در اين نسخه همگي شناسايي و رفع شده‌اند.

نسخه 2: بالاخره شرکت توليد کننده نرم افزار، موفق شد محصولي را که از اول برنامه ريزي کرده بود، توليد کند و به بازار ارائه دهد. البته اين محصول با خواسته‌ها و نيازهاي اوليه مشتري هنوز فاصله دارد.

نسخه 1. 2: از آنجائيکه نسخه 2 نسبت به نسخه قبلي تغييرات زيادي داشته، عيوب زيادي هم به برنامه اضافه شده بود که در اين نسخه همگي رفع شدند. در ضمن با توجه به تجارب قبلي، برنامه کاملاً تست شده و هر گونه ايراد کشف شده رفع شده است.

نسخه 2. 2: شرکت سازنده يکي دو تا از خطاها را که در نسخه پيشين از قلم انداخته بود را رفع کرد. اين يکي دو خطا عملکرد کل نرم افزار را مختل مي‌کرد!

نسخه 3. 2: يکي از عيوبي که از نسخه يک در نرم افزار وجود داشته کشف و رفع شد. اين عيب بطرز مرموزي تاکنون خود را پنهان ساخته بود!

نسخه 3: بالاخره محصولي که مشتري از اول انتظارش را داشت توليد و وارد بازار شد.

نسخه 1. 3: باز هم بخاطر تغييرات عمده در نرم افزار، ايرادهايي بوجود آمده بودند که همگي رفع شدند.

نسخه 4: امکانات جديدي به برنامه اضافه شده ولي بدليل سنگين‌تر و کندتر شدن اجراي نرم افزار، مشتري‌ها بايد هم مقدار حافظه رم خود را زيادتر کنند و هم cpu را ارتقاء دهند.

منبع: کتاب شوخي‌هاي کامپيوتري
+ نوشته شده در  ساعت 2 بعد از ظهر  توسط X7  | 

این مطلب در مورد ۲۰ قسمت از بدن است که بر اساس نظریه داروین باقی مانده ای از اعضای اجداد انشان ها است که به صورت نشانه هایی در بدن مانده است! چند مورد از این ۲۰ تا: ***تکمه یا نقطه داروین: اگر لبه خارجی لاله گوش خود رو لمس کنید به یک برجستگی برمیخورید که به نام دکمه داروین مشهور است. در حیواناتی نظیر خرگوش این تکمه در انتهای گوشها قرار دارد و وظیفه فوکوس صداهای دور را روی گوش بر عهده دارد. *** رحم مردانه: باقی مانده از ارگان تناسلی زنانه که از غده پروستات مرد آویزان است ***دنده سیزدهم: در شامپانزه ها و گوریل ها 13 جفت دنده وجود دارد در حالی که در انسانها 12 جفت. اما 8 درصد از مردم دارای جفت دنده سیزدهم هستند که به نظر نمیرسد عملکردی را در آنها ایفا کند *** نوک پستان در مردان: مجاری شیری قبل از اینکه هورمون جنسی مردانه (تستوسترون) در جنین باعث ایجاد صفات مربوط به جنس مذکر بشود به وجود میآیند. مردان دارای بافت پستانی هستند اما عملا استفادهای از آنها نمیکنند.

پس فهرست كامل اين 20 مورد رو از ادامه مطلب حتما ببينيد كه خيلي جالبه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط X7  | 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند..پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:\"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. \"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم \".مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ... در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!
+ نوشته شده در  ساعت 10 قبل از ظهر  توسط X7  | 

استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند كه...

آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد
. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما
سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما
وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون
حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند
مرد جوان گفت: "در واقع
آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460-
F ) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد."
شاگرد ادامه داد: "استاد
تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره
اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا, شیطان وجود دارد؟ "
استاد زیاد مطمئن
نبود. پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: " شیطان وجود ندارد
آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد . خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و مثل تاریکی که در نبود نور می آید .

نام آن مرد جوان آلبرت انیشتن بود!!!
+ نوشته شده در  ساعت 10 قبل از ظهر  توسط X7  | 

راننده کاميوني وارد رستوران شد.

دقايقي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.

راننده به او چيزي نگفت . دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به او پشت پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.

دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچي جواب داد : از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت.

 

 

 

                       و يك عبارت جالب:

کاش آدمهای دور و بر می دانستند گاهی انسان می فهمد اما وانمود می کند که نمی داند يا نمی بيند و يا از ماجرا خيلی دور است! و

«تغافل نيمی از خرد است»

+ نوشته شده در  ساعت 10 قبل از ظهر  توسط X7  | 


خداوند به حضرت موسي :


اي پسر عمران! هرگاه بنده‌اي مرا بخواند، آن چنان به سخن او گوش مي‌سپرم كه گويي بنده‌اي جز او ندارم اما شگفتا كه بنده‌ام همه را چنان مي‌خواند كه گويي همه خداي اويند جز من!

+ نوشته شده در  ساعت 9 قبل از ظهر  توسط X7  | 

ايكس 7 : سلام دوستاي خوب خواننده! امروز بعد از مدت تقريبا 1 ماهي كه نبودم وقتي وارد قسمت مديريت وبلاگ شدم ديدم 3 نظر جديد دارم كه البته دو تاش مال يه نفر به اسم "سارا خانوم" بود كه همونا برام خيلي جالب بود و خوشحالم كرد!! حالا اينجا مينويسمشون كه شما هم بخونيد :

سارا خانوم {در مورد سوالات كنكور زبان} : برو بابا حالا می خوای بگی خیلی درس خونی.حال داری اینها رو نوشتی وحشی.

ايكس 7 : خب اينم يه جورشه البته من هميشه منتظر چنين نظراتي بودم كه بدونم خواننده‌هاي بلاگ از چه نوع مطالبي خوششون مياد يا نمياد كه بدونم چه جور مطالبي بيشتر بذارم. حالا نظر بعدي اين دوست خوبمون رو بخونيم :

سارا خانوم {در مورد تلافي كردن} : از وبلاگت مشخصه که یکی دوستت داره.

خیلی ازت بدم میاد با اون دماغت بیشعور احمق .

وبلاگتم خیلی چرته.

برو گمشو.....

ايكس 7 : خيلي دوست داشتم بدونم كه چطور ميشه از روي وبلاگ فهميد كه كسي رو دوست دارن يا نه ولي متاسفانه "سارا خانوم" نه آدرس اي-ميلشون رو گذاشتن نه وبسايتشون رو براي همين مجبور شدم نظراتشون رو اينطوري بنويسم. در ضمن نميدونم اين دوست خوبمون چطور بدون اينكه من رو ببينه از من بدش مياد و در مورد دماغم هم نظر داده!!!

اميدوارم كه "سارا خانوم" عزيز دوباره به اين وبلاگ "خيلي چرت" يه سري بزنه و من بتونم جواب اين همه سوال توي ذهنم رو از اين دوست عزيز بگيرم. خواهشا اگر كسي ميشناسه بهشون خبر بده كه اين كار رو انجام بده!

سپاسگزار شما
ايكس 7
+ نوشته شده در  ساعت 7 بعد از ظهر  توسط X7  | 

How do you know that you are in the year 2008?

چه جوری میفهمی که الان  در سال 2008  هستی؟؟

خيلي باحاله حتما بخونيد!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 بعد از ظهر  توسط X7  | 

 

توي يه پارک در سيدني استراليا دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهاي سال دقيقا روبه‌روي همديگر با فاصله کمي ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند .

 
 
 

يه روز صبح خيلي زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت:" از آن جهت که شما مجسمه‌هاي خوب و مفيدي بوديد و به مردم شادي بخشيده‌ايد، من بزرگترين آرزوي شما را که همانا زندگي کردن و زنده بودن مانند انسانهاست براي شما بر آورده ميکنم . شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر کاري که مايل هستيد انجام بدهيد." و با تموم شدن جمله‌اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعي کرد: يک زن و يک مرد .

 

دو مجسمه به هم لبخندي زدند و به سمت درختاني و بوته‌هايي که در نزديکي اونا بود دويدند در حالي که تعدادي کبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوته‌ها رفتند. فرشته هر گاه صداي خنده‌هاي اون مجسمه‌ها رو ميشنيد لبخندي از روي رضايت ميزد. بوته‌ها آروم حرکت ميکردند و خم و راست ميشدند و صداي شکسته شدن شاخه‌هاي کوچيک به گوش ميرسيد . بعد از 15 دقيقه مجسمه‌ها از پشت بوته‌ها بيرون اومدند در حاليکه نگاههاشون نشون ميداد کاملا راضي شدن و به مراد دلشون رسيدن .

 

فرشته که گيج شده بود به ساعتش يه نگاهي کرد و از مجسمه‌ها پرسيد:" شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقي مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟" مجسمه مرد با نگاه شيطنت‌آميزي به مجسمه زن نگاه کرد و گفت:" ميخواي يه بار ديگه اين کار رو انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندي جواب داد:" باشه. ولي اين بار تو کبوتر رو نگه دار و من ميرينم روي سرش ."

 

نکته اخلاقي:  بنگريد که تلافي کردن تا چه حد در زندگي اين نوع دو پا اثر گذار است که تا همچنان حرکتي پيش ميروند. پس اي قوم هيچگاه عملي مرتکب نشويد که شخصي را به تلافي بر انگيزاند چرا که ممکن ميباشد که  روزي روي سرتان بريند !

برگرفته از کتاب اخلاق مسعودي
+ نوشته شده در  ساعت 1 بعد از ظهر  توسط X7  | 



. غذاي شور و سوخته جلوي شوهرتان بگذاريد و قبل از اينکه به غذا لب بزند بگوييد : اينقدر بدم مياد از مردايي که از غذاي زنشون ايراد مي گيرن !

 

 

. هروقت شوهرتان براي شما دسته گل خريد ، بگوييد : اِ ، باغچه همسايه چه گلهاي قشنگي داره ! چرا کنديشون ؟!

 

 

 

. هر وقت شوهرتان براي شما حرفاي عشقولانه زد ، به طرز فجيعي از ته حلق بگوييد : هوووووووووووووووووق !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 10 قبل از ظهر  توسط X7 

سوالات آخرين كنكور سال 87 كه مربوط به گروه انساني بوده رو هم از همينجا
بخونيد و شاخ دراريد

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 1 بعد از ظهر  توسط X7  | 

سوالات و كليد سوالات كنكور زبان 87 هم تو ادامه اين مطلبه
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 بعد از ظهر  توسط X7  | 

سوالات كنكور تجربي 87 و كليدشون رو از ادامه مطلب ببينيد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 12 بعد از ظهر  توسط X7  | 

اينم سوالات كنكور هنر 87، منتظر بقيش هم باشيد
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 بعد از ظهر  توسط X7  | 

باز هم مثل رسم هر ساله سوالات كنكورها رو براتون ميذارم اميدوارم بدردتون بخوره!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 12 بعد از ظهر  توسط X7  | 

مواردی وجود دارد که می توان در مواقع فوری خطرناک انجام داد. موبایل شما می تواند یک نجات دهنده زندگی یا یک ابزار فوری برای نجات باشد.


مواردی را که می توانید با موبایل انجام دهید را ببینید.

اول                                    وضعيت فوق العاده

شماره تلفن وضعيت فوق العاده در تمام دنیا 112 است. اگر شما در یک مکان خارج از محدوده شبکه موبایل خود قرار داشته باشید، شماره 112 را بگیرید و موبایل در هر شبکه موجود جستجو می کند تا یک تماس وضعيت فوق العاده برای شما برقرار کند. و جالب اینکه این شماره حتی زمانیکه صفحه کلید قفل است نیز کار می کند. امتحان کنید.

دوم               آیا تا بحال کلیدهای خود را در ماشین جاگذاشته اید؟

آیا ماشین شما یک دستگاه ورود از راه دور بدون کلید دارد؟ این وسیله می تواند روزی مفید باشد. یک دلیل خوب برای داشتن یک موبایل: اگر شما کلیدهای خود را در ماشین جاگذاشته باشید، به موبایل یک نفر در منزل از طریق موبایل خودتان تماس بگیرید. تلفن خود را در حدود فاصله 1 متر از ماشین قرار دهید و از فرد مقابل در منزل بخواهید که کلید قفل بازکن را فشار دهد، و آنرا نزدیک موبایل خود قرار دهد. قفل ماشین شما باز خواهد شد. با این کار نیاز نیست کسی کلیدها را شخصاً بیاورد. فاصله هیچ تاثیری ندارد. شما می توانید کیلومترها فاصله داشته باشید، اگر شما بتوانید با کسی که کنترل ماشین شما را دارد ارتباط برقرار کنید، شما می توانید قفل ماشین خود را باز کنید.
یادداشت نویسنده: این مورد کار می کند. ما آنرا امتحان کرده ایم و قفل ماشین را از طریق یک تلفن موبایل باز کرده ایم.

سوم                 قدرت باطری مخفی شده

در نظر بگیرید باطری موبایل شما خیلی کم است. برای فعال کردن کلیدهای  #3370* را فشار دهید. موبایل شما با این اندوخته راه اندازي مجدد خواهد شد و موبایل افزایش 50% در باطری را نشان می دهد. این فضای اندوخته هنگامیکه موبایل خود را شارژ می کنید، خودبه خود شارژ خواهد شد.

چهارم    چگونه یک موبایل دزدیده شده را غیرفعال کنیم؟

برای چک کردن شماره سریال موبایل خود، کلید های زیر را به ترتیب فشار دهید: # 6 0 # *. یک کد دیجیتالی روی صفحه نمایش ظاهر می شود. این شماره مختص دستگاه شما است. این شماره را یادداشت کنید و در جایی امن نگه دارید. هنگامیکه موبایل شما دزدیده می شود، شما می توانید به پشتیبان شبکه خود تماس بگیرید و این کد را به آنها بدهید. سپس آنها قادر خواهند بود دستگاه شما را مسدود کنند، حتی اگر دزدها SIM کارت را عوض کرده باشند. تلفن شما کاملاً غیرقابل استفاده خواهد شد. شما ممکن است نتوانید موبایل خود را بازپس گیرید، اما حداقل می دانید کسیکه آنرا دزدیده است دیگر نمی تواند از آن استفاده کند یا آنرا بفروشد. اگر هر کسی این کار را بکند، دیگر دزدین موبایل هیچ فایده ای نخواهد داشت.
+ نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط X7  | 

ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه ملا نصرالدين را آنطور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. ملا نصرالدين پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من احمق تر از آن‌هايم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام !!!!...

+ نوشته شده در  ساعت 5 بعد از ظهر  توسط X7  | 

نانو فناوری و آب زمزم!

یک دانشمند ژاپنی اعلام کرد : نتایج تحقیقات با استفاده از فناوری نانو نشان می‌دهد آب زمزم در مکه مکرمه، آب معمولی نیست بلکه از خواصی برخوردار است که در هیچ یک از آب‌های جهان پیدا نمی‌شود.

نتایج تحقیقات نانوتکنولوژیک این دانشمند ژاپنی نشان می‌دهد اگر یک قطره آب زمزم به هزار قطره آب معمولی افزوده شود، آن هزار قطره آب معمولی خواص آب زمزم را پیدا می‌کنند. دکتر ماسارو یوموتو از پژوهشگران ژاپنی افزوده است وی در تحقیقات و مطالعات علمی خود بر روی آب زمزم با استفاده از نانوفناوری نتوانسته است هیچ یک از خواص آب زمزم را تغییر دهد. وی تصریح کرد: بر روی آب زمزم که از یک عرب مقیم ژاپن گرفته، تحقیقات و مطالعات زیادی انجام داده است. یموتو گفته است، آب زمزم منحصر به فرد و از آبهای دیگر متمایز است و ساختار بلوری آن با همه آب‌های جهان متفاوت است. 

این محقق ژاپنی افزود همه مطالعات و تحقیقات در آزمایشگاه نتوانست هیچ یک از خواص این آب را تغییر دهد و ما تاکنون نتوانسته ایم علت آنرا بفهمیم.

+ نوشته شده در  ساعت 4 بعد از ظهر  توسط X7  | 

عکس زیر از دفتر مدیر گروه معماری دانشگاه تهران گرفته شده است:

این دو عکس زیر از دفتر مدیریت دانشگاه توکیو گرفته شده است (روی در نوشته شده است : در زدن لازم نیست؛ بیایید داخل)!!!!!!!!


برگرفته از : polimer86rang.blogfa.com

+ نوشته شده در  ساعت 1 بعد از ظهر  توسط X7  | 


1991- لوتار ماتئوس(ملیت: آلمان– باشگاه: اینترمیلان)
1992- مارکو فان باستن (ملیت: هلند – باشگاه: آث میلان)
1993- روبرتو باجو (ملیت: ایتالیا – باشگاه: یونتوس)
1994- روماریو(ملیت: برزیل – باشگاه: بارسلونا)
1995- ژرژ وه آ (ملیت: لیبریا – باشگاه: پاریسن ژرمن و آث میلان)
1996- رونالدو(ملیت: برزیل – باشگاه: آیندهون و بارسلونا)
1997- رونالدو (ملیت: برزیل – باشگاه : بارسلونا و اینترمیلان)
1998 – زین الدین زیدان (ملیت: فرانسه – باشگاه: یوونتوس)
1999- ریوالدو (ملیت: برزیل – باشگاه: بارسلونا)
2000- زین الدین زیدان (ملیت: فرانسه – باشگاه: یوونتوس)
2001- لوئیس فیگو(ملیت: پرتغال – باشگاه: رئال مادرید)
2002 - رونالدو (ملیت: برزیل – باشگاه: اینتر میلان و رئال مادرید)
2003- زین الدین زیدان (ملیت: فرانسه – باشگاه: رئال مادرید)
2004 - رونالدینیو (ملیت: برزیل – باشگاه : بارسلونا)
2005- رونالدینیو (ملیت: برزیل – باشگاه : بارسلونا)
2006- فابیو کاناوارو (ملیت: ایتالیا – باشگاه: یوونتوس ورئال مادرید)
2007- کاکا (ملیت: برزیل – باشگاه: آث میلان)

برگرفته از : http://just-sport.blogfa.com
+ نوشته شده در  ساعت 8 بعد از ظهر  توسط X7  | 

حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی.
 حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی.
 حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.
 
پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور.
 یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید،
 به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.
 
پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است.
من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم.
 
این محال بود و من به محال ایمان داشتم.
 
سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها.
 دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...
 دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.
 
تنها خدا بود که به من نمی خندید.
 و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.
 تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.
 گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.
 خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی.
 تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند.
 و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.
 من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند.
 آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر.
 نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.
 سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش.
 و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند.
 و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی.
 و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود.
 من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد.
 فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت.
 
و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم.
+ نوشته شده در  ساعت 11 قبل از ظهر  توسط X7  | 

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

 

پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

 

پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

 

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

 

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

 

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

 

اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

 

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

 

" می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "

 

( داستانکی از شل سیلور استاین )


برگرفته از hassanmirali.blogfa.com
+ نوشته شده در  ساعت 1 قبل از ظهر  توسط X7  | 

موضوع انشاء: فایده گاو بودن را بنویسید.

 

با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما بسیار زحمت می‌کشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود ما الان کجا بودیم.

 اکنون قلم به دست می‌گیرم و انشای خود را آغاز می‌کنم.

  البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم در می‌یابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد. من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست. بلکه گاو است.

هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.

 بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم. ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته و ... درست می‌کنند. هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست. همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن بگیرد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد. وقتی گاوی که پدر خانواده است می‌خواهد دخترش را شوهر دهد، نگران جهیزیه اش نیست. نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند!. مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش را تهیه نماید، برای صاحبش زمین اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند. گوساله‌های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و کلک دل گوساله‌های نر را به دست بیاورند تا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها آنقدر گاو هستند که به خواستگاری آنها بروند، از طرفی هیچ گوساله ماده‌ای نمی‌گوید که فعلا قصد ازدواج ندارد و می‌خواهد ادامه تحصیل دهد. تازه وقتی هم که عروسی می‌کنند اینهمه بیا برو، بعله  برون، خواستگاری، مهریه، نامزدی، زیر لفظی، حنا بندان، عروسی، پاتختی، روتختی، زیرتختی، ماه عسل، ماه ... زهر، طلاق و طلاق کشی و ... ندارند. گاوها حیوانات نجیب و سر به زیری هستند. آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند. شاعر در این باره میگوید:

سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست

سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست. نگران نیست نکند از کار اخراجش کنند. گاوها آنقدر عاقلند که می‌دانند بهترین سالهای عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند . گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟ شما تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟ گاوها حیوانات مفیدی هستند و انگل جامعه نیستند. شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟ گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس مردم  شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.

ما از شیر،گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو استفاده میکنیم. آقای طاعتی زاده معلم خوب حرفه و فن ما گفته که از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش خانم‌ها_که البته زشت است_ استفاده می‌شود. ما حتی از دستشویی بزرگ (پهن) گاو هم استفاده می‌کنیم.

 تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی  زیرآب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟ تا حالا دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری را بکند؟ آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند! یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش بکشد؟و مثلا بگوید از آقای فلانی یاد بگیر. آخر توهم گاوی؟!  فلانی گاو است بین گاوها. تازه گاوها نیاز به ماشین ندارند تا بابت ماشین 12 میلیون پول بدهند و  با هزار پارتی بازی ماشینشان را تحویل بگیرند و  آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش بگیرد. هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری را بشکند. البته شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:

گمون کردی تو دستات یه اسیرم دیگه قلبم رو از تو پس میگیرم

  دیده اید گاو نری به خاطربه دست آوردن ثروت پدر گاو ماده به او بگوید: عاشقت هستم"!! سرت سر شیر است و دمت دم پلنگ !!  دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟

گاو‌ها در جامعه شان فقر ندارند . گاوها اختلاف طبقاتی ندارند. دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده خود فروشی نمی‌کنند. آنها شرمنده زن و بچه شان نمی‌شوند. رویشان را با سیلی سرخ نگه نمی‌دارند. هیچ گاوی غصه‌ی گاوهای دیگر را نمی‌خورد. هیچ گاوی غمباد نمی‌گیرد. هیچ گاوی رشوه نمی‌گیرد. هیچ گاوی اختلاس نمی‌کند. هیچ گاوی آبروی دیگری را نمی‌ریزد. هیچ گاوی خیانت نمی‌کند. هیچ گاوی دل گاو دیگر را نمی‌شکند. هیچ گاوی دروغ نمی‌گوید . هیچ گاوی آنقدر علف نمی‌خورد که از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه و خیابان، در حالی که گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا به گوساله اش شیر بدهد. هیچ گاوی همجنس بازی نمی‌کند. هیچ گاوی گاو دیگر را نمی‌کشد  . هیچ گاوی. . .

 اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ انشاء میخورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان را بخوانند. اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که دیگر آدم نیستید. . . لباس ما از گاو است ، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر و کره و خامه . . . همه از گاو. .  ولی. . . هیچ گاوی نگفت: من  گفت : ما. . .

+ نوشته شده در  ساعت 6 بعد از ظهر  توسط X7  | 

سلام دوستای عزیز و خوب!

خواننده های پر و پا قرص "بخونید و شاخ درارید" که طی سه سال گذشته مرتب منو شرمنده کردین و سر زدین و نظر دادین و ......

این بار از شما سوالی داشتم :

من از روز تاسیس این تارنگار تا الآن از این قالبی که دارید مشاهده می کنید استفاده کردم و امیدوار بودم که دوست داشته باشین... و دلیل انتخاب این قالب هم کم حجم بودن اون بود! چون با توجه به سرعت اینترنت توی ایران خیلی سخته اگه ساختی سنگین باشه!!! و اما سوال ...

آیا وقت آن نیست که قالب وبلاگ پس از سه سال تعویض شود؟

دوست دارم نظر شما خواننده های عزیز رو در این مورد بدونم! چون نظر شمایی که دارید از اون استفاده می کنید در این مورد مهمه و حرف اول رو می زنه.

شما می تونید نظرتون رو تو قسمت نظرات بنویسید.

منتظر نظرات سازنده شما هستیم.
+ نوشته شده در  ساعت 3 بعد از ظهر  توسط X7  | 

ساعد مراغه اي از نخست وزيران عهد پهلوي نقل کرده است:
زماني که نايب کنسول شدم با خوشحالي پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.
اما وي با بي اعتنايي تمام سري جنباند و گفت:" خاک بر سرت کنم؛ فلاني کنسول است؛ تو نايب کنسولي؟!"
گذشت و چندي بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه ايي حق به جانب. باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت:" خاک بر سرت کنم؛ فلاني معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولي؟!"
شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت:" خاک بر سرت؛ فلاني وزير امور خارجه است و تو...؟!"
شديم وزير امور خارجه گفت: "فلاني نخست وزير است ...خاک بر سرت کنم!"
القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گامهاي مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابي يکه بخورد و به عذر خواهي بيفتد. تا اين خبر را دادم به من نگاهي کرد؛ سري جنباند و آهي کشيد و گفت:" خاک بر سر ملتي که تو نخست وزيرش باشي !"

 

 

 

به نقل از: peyman-shekan.blogspot.com

+ نوشته شده در  ساعت 9 بعد از ظهر  توسط X7  | 

مردی به همسرش این گونه نوشت:  عزیزم این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش 100 بوسه برایت فرستادم.

عشق تو


همسرش بعد از چند روز اینگونه جواب داد:  

 

***جواب همسرش خیلی خیلی باحاله اونو از ادامه مطلب حتما بخونید و شاخ درارید!!!***

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 1 بعد از ظهر  توسط X7  | 

ميگن جواب يک دانشجوی دانشگاه واشينگتن به يک سؤال امتحان شيمی آنچنان جامع و کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکه جهانی اينترنت پخش شده و دست به دست ميگرده خوندنش سرگرم‌کننده است.
 
پرسش: آيا جهنم اگزوترم (دفع‌کننده گرما) است يا اندوترم (جذب‌کننده گرما)؟ 
 
اکثر دانشجويان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بويل - ماريوت متوسل شده بودند که می‌گويد حجم مقدار معينی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است. يا به عبارت ساده‌تر در يک سيستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقيم دارند
 
اما يکی از آنها چنين نوشت
 
اول بايد بفهميم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغيير می‌کند. برای اين کار احتياج به تعداد ارواحی داريم که به جهنم فرستاده می‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشيم که يک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمی‌کند
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک می‌کنند برابر است با صفر
برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده می‌شوند، نگاهی به انواع و اقسام اديان رايج در جهان می‌کنيم. بعضی از اين اديان می‌گويند اگر کسی از پيروان آنها نباشد، به جهنم می‌رود. از آن جايی که بيشتر از يک مذهب چنين عقيده‌ای را ترويج می‌کند، و هيچکس به بيشتر از يک مذهب باور ندارد، می‌توان استنباط کرد که همه ارواح به جهنم فرستاده می‌شوند .
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و مير مردم در جهان متوجه می‌شويم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بيشتر می‌شود. حالا می‌توانيم تغيير حجم در جهنم را بررسی کنيم: طبق قانون بويل-ماريوت بايد تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزايش بيابد. اينجا دو موقعيت ممکن وجود دارد
 
۱ - اگر جهنم آهسته‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود
۲ - اگر جهنم سريعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدريج پايين خواهند آمد تا جهنم يخ بزند
 
اما راه‌حل نهايی را می‌توان در گفته همکلاسی من ترزا يافت که می‌گويد: «مگه جهنم يخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جايی که تا امروز اين افتخار نصيب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظريه شماره ۲ اشتباه است: جهنم هرگز يخ نخواهد زد و اگزوترم است.
 
تنها جوابی که نمره کامل را دريافت کرد، همين بود!!

+ نوشته شده در  ساعت 2 بعد از ظهر  توسط X7  | 

ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر

 

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم

 

متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر

 

بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم

 

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم

 

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

 

ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر

 

بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم

 

ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم

 

فضا بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را

 

بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام  می رسانیم

 

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر

 

کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم

 

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی

 

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده

 

بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است

 

در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید

زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید

 

زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است

 

از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید

 

عباراتی مانند "یکی از این روزها" و "روزی" را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم "یکی از این روزها" بنویسیم همین امروز بنویسیم

 

بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید

 

هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد

 

اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانیکه دوست دارید بفرستید، و به خودتان می گویید که "یکی از این روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... "یکی از این روزها" ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید!

 

+ نوشته شده در  ساعت 8 بعد از ظهر  توسط X7  | 

1- با دوست پسر خود طبق فاصله ی قانونی روی نیمکت پارک نشستید که منکرات میاد بالای سرتون

الف) دوست پسرتون بلند می شه ومیگه : " مگه از روی نعش من رد شید بزارم زیدمو ببرید "

ب) دوست پسرتون فرار می کنه و شما هم جز فرار راه دیگه ای ندارید

 ج) دوست پسرتون فریاد می کشه دست از سرم بردار بابا من زن و بچه دارم 

 

  

2- با دوست پسر خود در یک کافی شاپ نشستید ( مثلا طبقه ی دوم یه کافی شاپ نزدیک کلانتری 15 ) و گارسون منو رو میاره

 الف) پسره منو رو می ذاره جلوتون و می گه انتخاب کن عزیزم

 ب) دوست پسرتون یواش می گه من هر جا برم پیکمو خودم حساب می کنم اینجام فقط یه لیوان آب پرتقال می خورم

 ج) دوست پسرتون یه چیزی سفارش می ده که شما اسمشم نمی تونید بگید و تند تند می خوردش و به بهانه ی اینکه باید مامانشو برسونه دکتر جیم می زنه و شما می مونید و میز 

 

3- با دوست پسر خود توی ماشین نشستید که ناگهان یه 206 آلبالویی با 3 تا دختر مشت و ضبط بلند میان کنارتون

 الف) پسره سرشو زیر میندازه و سرعتشو کم می کنه تا رد بشن

 ب) پسره سعی میکنه بدون اینکه شما بفهمید از همون مسیری بره که اونها می رن و چند تا شیرین کاری هم می کنه

 ج) در حالی که با یه دستش شما رو به زیر صندلی فشار می ده تا اونا شما رو نبینند با دست دیگه لایی می کشه 

 

 4- دارید تو یه خیابون سوت و کور قدم می زنید و در مورد هوا صحبت می کنید که چنتا بچه ی شر بهتون تیکه میندازن مثلا به پسره می گن خوش به حالت

 الف) دوست پسرتون در حالی که پشت به شما ازتون محافظت می کنه شروع می کنه به دعوا کردن و کتک خوردن

 ب) جوری که شما بشنوید اما اون اوباش نشنون چند تا فوحش از اون خفن هاش نثارشون می کنه

 ج) در حالی که نمی تونه خندشو پنهان کنه می گه راستی امرز چقدر هوا گرمه 

 

5- با خونوادتون رفتید به بازار واسه خرید که ناگهان دوست پسرتونو با خونوادش می بینید که اونهام اومدن خرید

 الف) دوست پسرتون کنترلشو از دست می ده و چنان نگاه نافذی به ضمیمه ی یک لبخند لوس و شاید یه چشمک به شما تقدیم می کنه که بدجوری تابلو می شه

 ب) بدون اینکه به روی خودش بیاره سعی می کنه خونوادشو راضی کنه از همون مسیری که شما می رید حرکت کنن

 ج) شما رو نمی بینه حتی وقتی واسش دست تکون می دید 

  

 

6- شما یه تک زنگ می زنید به گوشیش

 الف) کمتر از یک ثانیه بعد بهتون زنگ می زنه و 2-3 ساعت با هم حرف می زنید

 ب) 10 دقیقه بعد از تلفن عمومی بهتون زنگ می زنه

 ج) بهتون زنگ نمی زنه تا خودتون دوباره بهش زنگ بزنید ( سایلنت بوده لابد نشنیده) 

 

7- رفتید خونه ی دوست پسرتون ( برای بجا آوردن سنت حسنه ی صله ی ارحام ) که اون شما رو تو اتاقش تنها می ذاره تا مثلا گلاب بروتون بره دست به آب و شما از روی کنجکاوی کشوی میزشو باز می کنید و ........

 الف) یه فلش بک می زنید به 3 سال پیش که براش یه آدامس خریده بودید چون از اون آدامسه تا آخرین کادوتون حتی نامه هاتون رو داره و حتی یه عکس که از بچگی هاتون که دو سال پیش خودتون بهش دادید

 ب) تو کشوش کلی خرت و پرته که هیچ ربطی به عشق نداره

 ج) توی کشو کلی نامه ی عاشقانست که هیچ کدوم خط شما نیست و کلی عکس که هیچ شباهت خواهری به پسره نداره 

 

 8- دوست پسرتون گوشی موبایلشو کنارتون جا می ذاره و این بهترین فرصته تا دفتر تلفن موبایلشو دید بزنید

 الف) اولین نفر اسمه یه پسره که با الف شروع می شه ولی شماره ی شماست

 ب) فامیلی شما سر جاش به ترتیب حروف الفباست

 ج) اسم شما به وضوح دیده می شه البته بین 20 تا اسم دختر دیگه که اونهام به وضوح نوشته شدن ( احتمالا مثله بعضی ها اسمارو زوود یادش می ره) 

 

 9- روز ولنتاین هست و شما از قبل همه چی رو آماده کردید تا یه عصر دل انگیز رو با دوست پسرتون بگذرونید

 الف) همونطور که انتظار داشتید بهتون زنگ می زنه و باهاتون قرار می ذاره و سر قرار بهتون یه گل هدیه می ده و موقع خداحافظی با یه کادوی خفن غافل گیرتون می کنه. (عمرا اگه)

 ب) یه شاخه گل یا شکلات با یه نامه ی عاشقانه کادوی شماست(اینم ازشون بعیده)

 ج) وقتی بهش زنگ می زنید کاملا مشخصه که یادش رفته چه خبره امروز و وقتی از دستش ناراحتید و پشیمون می شید که کادوشو بهش بدید متوجه می شید اصلا کادویی نداشته که به شما بده 

 

 10) برای اینکه امتحانش کنید زنگ می زنید و بهش می گید که خواستگار دارید و باید همه چی تموم شه

 الف) گریه می کنه و ... ( بقیشو نمی گم تا آبروی هر چی مرده نبرم)

 ب) وقتی با ارزوی خوشبختی برات تلفن و قطع می کنه به خودش می گه حالا چه طوری دوباره مخ بزنم

 ج) بعد از چند لحظه سکوت با صدای یواش می گه " الان سر کلاسم بعدا زنگ بزن" ( من موندم صدای کی بود گفت حکم گیشنیزه ولی کلا بیخیاله دوباره امتحان گرفتن بشید بهتره ) 

 

*********************

در تمام سوالات گزینه ی (الف) 5 امتیاز و گزینه ی (ب) 3 امتیاز و گزینه ی (ج) 1 امتیاز داره

 

*********************

حالا نتیجشو از ادامه مطلب بخون

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 6 بعد از ظهر  توسط X7  | 

+ نوشته شده در  ساعت 6 بعد از ظهر  توسط X7  | 

مطالب قدیمی‌تر